یادداشت (بر دشت سوزانِ خوان رولفو)

rulfo

(این یادداشت در شماره‌ی ۱۱ برگ هنر درآمده)

سال‌های نخست دهه‌ی شصت سال‌های پرتپش‌وتنش و پرهول‌وولا بود. بیرون آرام‌وقرار را از آدم می‌ربود اما در کنج خانه کار کتاب و نوشتن و ترجمه گریزگاهی دلگرم‌کننده بود – گیرم که بهار کوتاه کلمه می‌رفت تا با تندبادی ناگهانی کتاب‌ریزان و کتاب‌سوزان و کتاب‌چالان شود. در خلوت پناهی این چنین کتابی به دستم رسید از ماریانو آثوئلا. حال‌وهوای تاریخ و جغرافیای رمانی مکزیکی برای من نه آشنا بود و نه خوشایند. فضای انقلابی رمان اما برای کسی که در کوران انقلابی دیگر در زمان و مکانی دیگر بود، آن‌قدر کشش داشت که نمی‌شد آن را نادیده گرفت. کتاب را با عنوان «فلکزده‌ها» به فارسی برگرداندم. «فلکزده‌ها» (۱۹۱۵) که با روایتی کوتاه اما کوبنده‌ هم آغازگر رمان‌های انقلابی مکزیک شد و هم نویسنده‌اش را نام‌آور کرد، مرا کنجکاو خواندن ادبیات مکزیک کرد و به خوان رولفو رساند. در آن زمان برخلاف حالا بیشتر در پی خواندن داستان کوتاه بودم تا رمان. خواندن یکی‌ دو داستان کوتاه از رولفو کافی بود تا بی هیچ تردید و درنگی دست به کار برگرداندن تنها مجموعه‌داستان او بشوم. در این میان در سفری به اصفهان و دیداری با اهل قلم آنجا، از جمله زنده‌یاد میرعلایی و آقای احمد گلشیری، از ترجمه‌ی پدرو پارامو باخبر شدم. در حالی که فلکزده‌ها در ۶۳ (نگاه) با شمارگان ۳۰۰۰ منتشر شد، ترجمه‌ی داستان‌های رولفو ماند تا سرانجام در سال  ۶۹ (گردون) با شمارگان ۶۶۰۰ دربیاید. با پیش‌زمینه‌ای که گفته شد، در آن زمان گمانم این بود که عنوان «دشت مشوش» برای خواننده‌ی فارسی‌زبان آشناتر و معنادارتر است تا برگردان عنوان انگلیسی آن، «دشت سوزان». پانزده سال بعد اما در چاپ دوم کتاب (ققنوس) عنوان را به همان که در ترجمه‌ی انگلیسی بود، برگرداندم.

 

ترجمه‌ی جورج دی. شید از مجموعه‌داستان خوان رولفو (۱۹۷۱/انتشارات دانشگاه تکزاس) نخستین برگردان این کتاب از اسپانیایی به انگلیسی است، اما تنها ترجمه نیست. در ۲۰۱۲ ترجمه‌ی تازه‌ای از این کار (دشت آتش‌گرفته) درآمده که در کنار ۱۵ داستان اصلی دو داستان دیگر را هم در برمی‌گیرد. پیشگفتار شید که در برگردان فارسی آورده شده، برای خواننده‌ی فارسی زبانی که بخواهد با ویژگی‌های داستان‌های کوتاه خوان رولفو آشنا شود، آغازگر خوبی‌ست — دست کم تا زمانی که ویرایش‌های تازه‌ای از این کتاب رولفو به فارسی برگردانده نشده. شید ۴۴ سال استاد ادبیات امریکای لاتین در دانشگاه تکزاس در آستین بوده و در ۲۰۱۰ درگذشته است. یکی دیگر از استادان صاحب‌نظر در این زمینه، روبرتو گونسالس اچه‌وریا نام دارد که در دانشگاه ییل ادبیات تطبیقی و امریکای لاتین درس می‌داده است. اچه‌وریا که کوبایی‌تبار است، در ۱۹۹۷ کتاب داستان های کوتاه امریکای لاتین را درآورد. او در این کتاب (که باخبرم که به فارسی برگردانده شده اما نمی‌دانم در چه سالی) می‌گوید که گرچه رولفو از مهم‌ترین نثرنویسان امریکای لاتین مدرن است، شهرتش در بیرون از کشور همپای شهرت برخی دیگر از چهره‌های ادبی پایین‌تر از او نیست. در دوسالی که در کتابخانه‌ی استرلینگ دانشگاه ییل کار می‌کردم چند باری فرصت دیدار و گفت‌وگو با اچه‌وریا دست داد. در یکی از این دیدارها او نسخه‌ای از کتابش را به من هدیه داد و من هم به آگاهی او رساندم که هم هر دو کتاب رولفو سال‌ها به فارسی برگردانده شده و هم ادبیات امریکای لاتین در ایران خوب شناخته‌شده و پرخواننده است.

 

چون در ایران ادبیات امریکای لاتین بخت برخورداری از ترجمه‌های خوب و خوب دیده شدن را داشته، می‌شود گفت که شناخت بهتر و بیشتر خواننده‌ی فارسی‌زبان از خوان رولفو شدنی و آسان است. سوای چگونگی هنری جهان داستانی خوان رولفو و جایگاه آن در ادبیات، ویژگی دیگری هم در او دیده می‌شود که چشمگیر می‌نماید. این ویژگی آن است که رولفو از کم‌شمار نویسندگانی‌ست که با کمترین شمار کتاب توانسته‌اند آوازه‌ای جهانی بیابند. هرچند رولفو هم فیلمنامه نوشته و هم عکس‌های بسیاری از خود برجای گذاشته، دنیای ادبیات او را با مجموعه‌داستان دشت سوزان (۱۹۵۳) و رمان کوتاه پدرو پارامو (۱۹۵۵) بازمی‌شناسد. شاید بشود گفت که تاثیر این دو کار بر دیگر داستان‌نویسان امریکای لاتین (از جمله مارکز) در بلندآوازه شدن نام خوان رولفو سهم داشته است.

اسفند ۹۵

 


Su Tung-P’o

IMG_20141023_122119

نقاشی: فرشته مولوی

سو تونگ-پو، شاعر، نویسنده، نقاش، و خطاط چینی، از شمار برجسته‌ترین چهره‌های ادبیات سرزمین خود است. او در سال ۱۰۳۶ میلادی در خاندانی از صاحب‌منصبان و عالمان بانفوذ و از مادری بودایی و فرهیخته زاده شد. پدرش، سو هسون، و برادر کوچک‌ترش، سو چه، نیز ادیب بودند؛ و هر سه از زمره‌ی هشت استاد نثرنویس دوره‌های تانگ و سونگ به شمار می‌آیند. سو به یاری حامی پدرش، او یانگ هسیو، در همان جوانی ممتاز شد و به دربار راه یافت. در سال‌های نخست سلطنت خاندان سونگ در چین دادوستد شکوفایی چشمگیری یافته بود و رفاه و آسایشی فراهم شده بود. اصلاحگر مشهور آن زمان، وانگ شیه، سر آن داشت که با یک رشته برنامه‌های اقتصادی که همه‌ی قدرت را به اولیای امور برمی‌گرداند، و با بازداری طبقه‌ی بازرگان و در واقع کوشش برای براندازی این طبقه و اصلاح نظام کشاورزی، در برابر موج برخیزنده‌ی تجارت‌پیشگی سدی پدید آورد. روشن است که علمای چین، یعنی پیروان کنفوسیوس‌، با راه و رسم او در ستیز بودند و وانگ شیه را سنت‌شکن می‌دانستند. یکی از مخالفان سرسخت وانگ، سو تونگ-پو بود که با اختیار حرفه و منصبی دولتی زندگانی پرفرازونشیبی برای خود رقم زده بود — هرازگاهی با سپردن مقامی در بیرون از پایتخت، در واقع به نوعی او را تبعید می‌کردند و از دربار دور نگه می‌داشتند. سو حتا سه ماهی را در زندان گذراند. در هر حال به‌رغم حرفه و موقعیتش نقش برجسته‌ای در حیات سیاسی چین در آن روزگار نداشت؛ اما گویا هرچند که رفتار تند و نخو‌ت‌آمیزی با همردیفان و زبردستان داشت، زمامداری عرف‌پسند و محبوب زیردستان بوده است.

سو تونگ-پو بی‌تردید یکی از ده شاعر بزرگ چین و از شمار بزرگترین نثرنویسان «سبک کهن» — متبحر در نقد حکومتی، بررسی چهره‌های تاریخی، سفرنامه‌نویسی و گزارش نویسی — است. همچنین در نقاشی نقش‌های بی‌بدیل خیزران با مرکب چنان چیره‌دست بوده که آثارش تا به امروز نیز تقلید می‌شوند و نسخه‌های بدلشان را می‌توان در تحفه‌فروشی‌ها بازیافت. در عرصه‌ی خوشنویسی نیز چنان خوش درخشیده که در شمار چهار خطاط بزرگ دوره‌ی سونگ قرار گرفته است. سو که در ۱۱۰۱ میلادی درگذشته و نام خود را در مقام یکی از مفاخر فرهنگ خاور دور در تاریخ ادب و هنر جهان به ثبت رسانده، در شعرهایش رویه‌ای شخصی و ذهنی اختیار کرده و بینش آمیخته به شک بودایی و هیچ‌انگاری دائویی-فلسفی خود را آشکار کرده است.

پنج شعر زیر برگزیده‌های من از میان شعرهای اوست:

 

باران در بیشه‌زار

همسایه‌ی شرقی‌ام

بیشه‌ی سپیدار دارد.

امشب باران

میان سپیدارها مویه می‌کند.

تنها کنار پنجر‌ه‌ام،

خوابم نمی‌برد.

حشره‌های پائیزی

فوج‌فوج

به روشنای من کشیده می‌شوند.

 

سایه‌ی گل‌ها

تلنبار می‌شود، انبوه و سهمگین، بر مهتابی مرمرین.

غلام‌بچگان را به روبیدنش فرا می‌خوانند، چه بسیار بارها.

در همین دم، اما، خورشید بر می‌آید و می‌تاراندش.

با این همه باکی نیست، با ماه دیگر

سایه، بی‌گمان، باز خواهد گشت.

 

بگونیا

باد خاوری آرام می‌وزد.

پرتو بردمیده

بر مِه تنک عطرآگین شناور است.

ماه، آنجا، بر گوشه‌ی ایوان

پدیدار می‌شود.

در دل شب تنها دغدغه‌ی خاطرم این است که

مبادا گل‌ها خوابشان ببرد.

شمعی زرین بر می‌افروزم

تا بر رخ زیبای سرخشان بتابد.

 

بهار

به روبرویی سبزآبی بیدها

شکوفه‌های گلابی

سفیدِ سفید

به پروازند شکوفه‌ها در شهر.

کرک‌بید‌های وزان در باد.

باریده برف گلبرگ‌ها بر ایوان.

زاده شدیم آیا

تا چند جشن بهار را نظاره کنیم؟

 

شب بهاران

یک دو دمی از شب بهاران را

به تلی از طلا نمی‌دهم.

چه خوش است بوی گل و

چه سیاه است سایه‌ی ماه.

آنی که از کلاه‌فرنگی

همهمه و نوایی چنین سرخوشانه بر می‌خیزد.

و، خوشا جنبش ننویی در باغ

در شبی چنین ژرف و چنین سنگین.

 

برگردان از انگلیسی: فرشته مولوی

چاپ شده در «نگاه نو»، آبان ۱۳۸۵

 


فیسبوکانه

northrop-frye

اينجا پرديس كالج ويكتوريا در دانشگاه تورنتوست. نورتروپ فراى هم در اينجا درس خوانده و هم درس داده. چه روزهاى سرد و تلخ يا گرم و آفتابى كه از كنار اين آقا گذشتم و پهلويش ننشستم. حالا كه ديگر سر راه هر روزه‌ی من نيست، اسمم را ريز جورى كه مورچه‌اى بنمايد روى نيمكت كنارش مى‌نشانم.


نیم‌نگاهی به دیروز و امروز زبان فارسی

 

img_20160330_004808

 

پیش از پرداختن به زبان فارسی به گمانم می‌بایست از خودمان بپرسیم که آیا تا به حال هیچ به این فکر کرده‌ایم که زبان چه سهمی در زندگی شخصی ما، در زندگی انسان اجتماعی، و در تاریخ بشر دارد؟ همه می‌دانیم که زبان ابزاری برای برقراری ارتباط ناگزیر هرروزه با دیگران و گذران امور زندگی روزانه است. اما آیا تاکنون هیچ به فکر درکِ  فلسفه‌ و علت وجودی زبان و پیوند پیچیده‌ی آن با انسان، با توانِ اندیشه‌ورزی انسان، و با جهان درونی و فردی انسان افتاده‌ایم؟ آیا از اهمیت زبان در تاریخ زندگی اجتماعی و پایگاه آن در گستره‌ی فرهنگ و کارکردش — حتا در انزوای رابینسون کروسویی — باخبریم؟ بی کمی درنگ بر روی این پرسش‌ها و کمی کوشش برای یافتن کمی از پاسخ‌ها گفتن و اندیشیدن در باره‌ی هر زبانی  — از جمله زبان فارسی — چندان راهگشا نمی‌تواند باشد.

 

می‌دانیم که فارسی از گروه زبان‌های هندواروپایی و از شاخه‌ی زبان‌های هندوایرانی‌ست. زبان هخامنشیان زبان فارسی باستان بوده؛ در دوره‌ی ساسانی فارسی میانه (یا زبان پهلوی) زبان رسمی ایران ساسانی می‌شود؛ سپس فارسی (دری) که در دوره‌ی ساسانی در کنار زبان پهلوی بوده، دوام می‌آورد و پس از اسلام هم پابرجا می‌ماند: با آثار ادبی درخشان (به‌ویژه شعر) می‌بالد؛ در بخشی از قاره‌ی آسیا گسترش پیدا می‌کند؛ و می‌رسد به امروز و اینجا که زبان ایران و افغانستان و تاجیکستان است و در بخش‌هایی از هند و پاکستان و عراق و جمهوری آذربایجان گویش‌ور دارد.

 

در نگاهی کوتاه و گذرا به سیر تاریخی زبان فارسی آن ویژگی که بیش و پیش از هر ویژگی دیگر به چشم می‌آید، پایداری و ماندگاری این زبان است. چرا و چگونه زبان فارسی توانست از چرخشگاه‌های تاریخی جان به در برد؟ توانست پس از تازشٍ عرب‌ها به ایران و فروپاشی امپراتوری پانصد‌ساله‌ی ساسانی و سپس در گذر تاخت-و-تاز‌های پی‌درپی قوم‌های دیگر (ترک و ترکمن و مغول و…) و فرمانروایی دودمان‌هایی با ریشه و تبار انیرانی (ناایرانی) بپاید و تا به امروز دوام بیاورد؟ توانست از آنچه پس از اسلام بر زبان و تمدن و فرهنگ مردم مصر گذشت و یا آنچه پس از سلجوقیان در آناتولی و همچنین در آذربایجان روی داد، برکنار بماند؟

 

زبان عربی همراه با لشکرکشی عرب‌های نومسلمان برای فتح جهان و آغاز فرمانروایی خلافت اسلامی در ایران به ایران راه یافت. در نگاه به باشندگی یا حضور عربی در ایران و رخنه‌ی آن به فارسی خوب است از یاد نبریم که افسانه‌ را جایگزین واقعیت کردن راهی به دهی نمی‌برد. این گمان و گفته که «گناه» باز شدن پای زبان عربی به پهنه‌ی زندگی ایرانیان و به زبان فارسی تنها به گردن عرب‌هاست، یکی از زمره‌ی افسانه‌های ساده‌اندیشانه و گمراه‌کننده‌ است. عربی نخست زبان خلافت اسلامی و حاکمان و کارگزاران بود  — یعنی زبان قدرتمداران و سلطه‌گران و زبان زور و شمشیر. با این همه آن عرب بیگانه که با عَلَم اسلام از بیابان‌های دور به فلات ایران تاخت و توانست بساط امپراتوری پوسیده‌‌ازدرونِ ساسانی را برچیند، دغدغه‌اش این نبود که زبان عربی را جایگزین زبان فارسی کند. هرجا که قدرت تخت و بارگاه می‌زند تا بر مردمی خودی یا بیگانه فرمان براند، بی‌درنگ از همان مردم کسانی به سودای نزدیکی به قدرت و سهیم شدن در سودهای این نزدیکی دور تخت حلقه ‌می‌زنند. وقتی خلافت اسلامی جایگزین امپراتوری ایرانی شد، قدرت‌طلبان — چه آن‌ها که خودشان یا تبارشان از خواص بودند و می‌خواستند همچنان خواص بمانند و چه آن‌ها که از عوام بودند و می‌خواستند از خواص بشوند — از هیچ خودشیرینی و خوش‌خدمتی به حاکمان تازه فروگذار نکردند. گروهی هم چه بسا از بسِ سرسپردگی به دین و آیین بیگانه اما گویا نویدبخش دل‌باخته‌ی عربی شدند. حکایت حبیب عجمی که به روایت عطار می‌گوید، «زبانم عجمی‌ست، اما دلم عربی‌ست» بیانگر این رویکرد می‌تواند باشد. بر این روال هرچند برخی هم کوشیدند که فارسی را به ترتیبی در این نظام تازه جا بدهند، بسیاری با عرب‌مابی و عربی‌دوستی کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدند. فارسی زبان مردم کوچه و بازار و یا همان به اصطلاح «عوام» بود و حتا در زمان ساسانیان هم زبان دربار و قدرت سیاسی و دینی نبود. یکی از کارکردهای زبانِ ناآشنا به گوش مردم  که در آن دوره به‌ویژه کارآمد بود، همین نگه‌داشتن فاصله میان خواص و عوام است. چه در دوره‌ی ساسانی و چه در دوره‌ی خلافت اسلامی، زبان قدرت و دین می‌بایستی برای کسانی که قرار بود قدرت و دین بر آن‌ها فرمان‌ براند، درک‌نشدنی و یا دشواریاب و پیچیده باشد تا ترس و ابهت و اعجاب را برانگیزاند. بنابراین پس از اسلام زبان عربی در ایران به کارِ سیاست و دین و خواص آمد. در آن زمان اهل علم یا از خواص و یا وابسته به خواص بودند؛ بنابراین عربی زبان دین و فلسفه و حکمت و علم هم شد.

 

با این همه و به‌رغم پیشروی‌های عربی در ایران زبان فارسی توانست زنده بماند. چرایش را باید به گمانم در این واقعیت‌ها یافت:  فارسی زبان گفتار مردم کوچه و بازار بود و عربی که هیچ خویشاوندیِ زبانی با فارسی نداشت، برای این مردم آسان‌یاب و خوشایند نبود؛ شماری از نیروهای پایداری در برابر حکومت بیگانگان و حکومت‌های محلی مانند صفاریان (وبعدتر به‌ویژه سامانیان) از آن پشتیبانی کردند؛ فارسی کم‌وبیش پس از سه سده توانست به دامن ادبیات بیاویزد و جانی تازه بگیرد و آن‌قدر ببالد که ماندنی شود.

 

در زمان صفاریان زبان فارسی پناه و پایگاهی یافت. بنیانگذار این دودمان مدح عربی را نپسندید و گفت، «چیزی را که من اندر نیابم چرا باید گفت؟» برای خشنودی فرمانروا نخستین شعر فارسی درباری با این بیت سروده شد: «ای امیری که امیران جهان خاصه و عام/بنده و چاکر و مولای وسگ‌بند و غلام». سپس در دوره‌ی سامانیان (سده‌ی چهارم) رودکی پیدا شد و شعر فارسی شکفت. از این زمان به بعد تا دوره‌ی مشروطه — در تنگنای فرهنگ اسلامی که راه را بر برخی از هنرها می‌بست — شعرفارسی توانست در سیری با فراز و فرود بماند و ببالد و هم از نثر وهم از دیگر هنرها پیش بیفتد.

 

در دوره‌های فرمانروایی ترکان غزنوی و ترکمن‌های سلجوقی و مغول‌ها و تیموریان و همچنین صفویان و قاجار، فارسی همچنان توانست جان به در ببرد. چرا؟ یک سبب این بود که این قوم‌ها همان‌اندازه که در جنگ و تاخت‌وتاز و غارتگری مهارت داشتند، در تدبیر مملکت داری و دیوان‌سالاری نیازمندِ زبان فارسی بودند و سرکوب زبان فارسی و وزیران و دبیران فارسی‌زبان و فارسی‌دان به سودشان نبود. سبب دوم هم این بود که شیرینی شعر فارسی و شیوایی نثر فارسی به مذاق فاتحان بارگاه‌نشین خوش می‌آمد.

 

با پدیدار شدن بیهقی و فردوسی در زمان غزنویان نظم و نثر (ادبیات) فارسی به توانمندی چشمگیری رسید. بیهقی تاریخ نوشت و ادبیات آفرید. فردوسی از این هم فراتر رفت. می‌شود بیهقی‌وار گفت که «شاهنامه در جای دیگر نشیند». شاهنامه تنها یک اثر درخشان ادبی نیست. شاهنامه در کنار نشان دادن توانایی‌ها و زیبایی‌های زبان فارسی با بازآفرینی اسطوره‌ها و افسانه‌های کهن ایران‌زمین حافظه‌ی قومی ایرانیان را بیدار و هویت قومی آنان را زنده کرد. با شاهنامه زبان و ادبیات فارسی با هویت ایرانی درهم تنیده شد و این درهم‌تنیدگی سپس با کار چند تن دیگر از پنج‌تنِ آل ادبَ کلاسیک (حافظ و سعدی و مولوی و خیام) استواری بیشتری یافت.

 

ناگفته پیداست که هویت ایرانی، در چشم‌اندازی گسترده و با نگرشی ژرف‌بین، بیش و پیش از هرچیز (از جمله جغرافیا و مرزهای کشوری و نیز خون و نژاد) با فرهنگ ایرانی معنی می‌شود. فرهنگ هر قومی در گذشته و هر ملتی در زمان حال فراگیرترین گستره و ژرف‌ترین مایه‌‌‌ی همبستگی میان مردم آن قوم یا ملت است. فرهنگ دربردارنده‌ی چند بن‌پار یا عنصر است. زبان، در کنار نمادها و ارزش‌ها و هنجارها و باورها، یکی از این بن‌پارهاست. پایگاه و سهم و نقش زبان در فرهنگ‌های گوناگون و در دوره‌های گوناگون یکی نیست. تاریخ فرهنگ ایران نشان داده که فارسی به لطف ادب کلاسیک فارسی پایه و مایه‌ی پررنگی در این فرهنگ داشته؛ گرچه که ایران هیچ‌وقت سرزمینی تک‌زبانی نبوده.

 

فلات ایران از دیرباز گذرگاه و زیستگاه قوم‌های گوناگون بوده. چه آن‌هایی که برای ساکن شدن در سرزمینی به این فلات کوچ کردند و چه آن‌هایی که برای غارت و غنیمت لشکر کشیدند، اگر ماندند خودی شدند — حتا اگر یکی نشدند، همسایه و هم‌خانه و هم‌میهن شدند و خواسته‌ناخواسته ماندگاری و دوام خودشان را در همز‌یستی دیدند و ساختند. در گذر چنین تاریخی زبان فارسی که نه زبان قدرتمداران حکومتی بود و نه زر و زوری پشتیبانش بود، گاهی پرتوان و گاهی کم‌توان، دوام آورده و زبان میانجی مردمان ایران (فارس و کرد و ترک و لر و بلوچ و ترکمن و عرب) شده. این که در هر سرزمین چندزبانی یکی از زبان‌ها زبان میانجی می‌شود، جای شگفتی ندارد. آنچه که نباید نادیده گرفته شود، این است که  فارسی با تکیه بر پیشینه‌ی مردمی و توانمندی ادبی خود زبان میانجی مردمان ایران شده است.

 

زبان فارسیِ امروز اما گرفتار بیماری‌هایی‌ست که هرکدام از سویی و به شیوه‌ای به آن گزند می‌رسانند. برای نمونه زبان آخوندی از زمره‌ی آفت‌هایی‌ست که با پیروزی شیخ بر شاه و دست‌اندازیِ دین بر پهنه‌ی سیاست و روآمدن و پرزور شدن روحانیان در جامعه رخ نموده. در سال‌های نخست انقلاب با چیرگی خفقان‌آور خمینی زبان «ثقیل و مغلق» حوزه‌ای هم‌چون بادی سمی وزید و با این که تجددخواهی و تجمل‌پرستی حوزه‌ای‌ها زود عیان شد، رد این باد بر پیکره‌ی فارسیِ رسمیِ رسانه‌ای برجا مانده. نمونه‌ی دیگر، زبان دیوانی (اداری یا رسمی یا آنچه که خانلری از آن به نام زبان اجق‌وجق نام می‌برد)‌، بیماری کهنه‌ای‌ست که گویا کسی هم به فکر درمان آن نیست. در کنار این‌دو از دو آسیب دیگر هم می‌شود نام برد که هردو تازه‌اند. یکی زبان ولنگاری‌ست که بیشتر با ترجمه‌ها و گرته‌برداری‌های نادرست و یا ولنگارانه و بی‌بهره از باریک‌سنجی و از راه رسانه‌های پربیننده و شنونده و یا از راه سرسری‌نویسی در شبکه‌های اجتماعی همه‌گیر می‌شود. دیگری زبان باکلاسی یا قمپزی یا خارجی‌مابی‌ست که برخاسته از گرایش چشمگیر به انگلیسی‌پرانی و زیاده‌روی در کاربرد کلمه‌ها و حتا عبارت‌های زبان انگلیسی‌ست. این گرایش تنها یک دلیل ندارد، اما شاید بتوان گفت که زیان‌بارترین دلیل آن میل به بزرگی‌نمایی و بزرگی‌فروشی از راه زبان است که در میان کاربران کم‌سواد و به‌ویژه نوکیسه‌ها آشکارا دیده می‌شود.

 

زبان پاره‌ای از فرهنگ است و از محیط  برون‌زبانی و وضعیت اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی تاثیر می‌گیرد. وقتی فرهنگ در نابسامانی و آشفتگی‌ست، زبان نمی‌تواند از این آشوب و تنش برکنار بماند. در جایی و حالی که جهان و سهم ما از جهان دستخوش دگرگونی‌های پیش‌بینی‌ناپذیر است، زبان فارسی هم کم‌توان‌تر و آسیب‌پذیر‌تر و آشفته‌تر از پیش می‌نماید. چرا؟ برای یافتن پاسخ این چرایی به سازه (فاکتور)های بنیادی زیر می‌توان اشاره کرد: یکم،‌ ایرانی که با مشروطه از خواب غفلت چندسدساله پرید، ناگهان خود را از قافله‌ی تمدن و دانش و فناوری جامانده دید. یک معنای این پس افتادن هم این بوده و هست که زبان فارسی در گذشته فرصت و رخصت نداشته که زبان علمی هم بشود. جبران چنین گذشته‌ای گرچه ناشدنی نیست، چه بسا بیشتر به سبب بازدارنده‌های برون‌زبانی، آسان هم نیست. دوم، گرچه زبان چیره و جهانگیر انگلیسی می‌تواند به توانمندی فارسی یاری برساند و چنین هم کرده و می‌کند، می‌تواند و توانسته عرصه را بر آن تنگ کند و به آن گزند هم برساند. سوم، در چند دهه‌ی گذشته ایران دگرگونی‌های زیادی به خود دیده. استبداد دینی و خودکامگی سیاسی و فساد اقتصادی دست به دست هم داده‌اند و فرهنگ این سرزمین را در سراشیبی پسرفت و پریشانی انداخته‌اند. چهارم، همراه با همه‌ی نابسامانی‌ها و کاستی‌های فرهنگی-اجتماعی- اقتصادی-سیاسی، ناکارآمدی آموزش زبان در چارچوب آموزش رسمی سطح دانش و سواد همگانی و نیز زبان‌دانی مردم و اهل رسانه و قلم را پایین آورده است.

 

در نیم‌نگاهی به دیروز زبان فارسی دیدیم که در چرخشگاه چیرگی عرب و اسلام بر ایران این مردم بی‌بهره از سواد خواندن و نوشتن بودند که توانستند فارسی گفتاری را ایمن از دست‌درازی‌های عربی و آن دسته از خواصی نگه‌دارند که «دهان پر از عربی» داشتند. آنچه امروز می‌بینیم وارونه است. یعنی سوای سهم سیاست و دین حاکم و فرهنگ رسمی و نیز تاثیر زبان جهانی و ناگزیری‌های زمانه، کاربران زبان فارسی هم در تیشه به ریشه‌ی این زبان زدن سهمی دارند — چه بر اثر کم‌سوادی و بدسوادی و چه به سبب تاثیرپذیری  از محیط برون‌زبانی. درک چرایی این امر چندان دشوار نیست. حال‌وهوای فرهنگی جهان مردم‌سالارانه است. همه می‌توانند دست‌به‌قلم بشوند و زبان نوشتار دیگر در انحصار گروهی سرآمد و ‌امتیازدار نیست. مرز میان نوشتار و گفتار هم دیگر  دیوار بلندی نیست. تاثیر گفتار و نوشتار بر یکدیگر و درهم شدنِ گاه به‌جا و گاه بی‌جای این دو روزافزون است. شتاب و شدت واگیریِ کژی‌ها و آلودگی‌ها بیش از شتاب و شدت واگیریِ درستی‌ها و زیبایی‌هاست. زندگی در دنیای واقعی روی دور تند می‌چرخد و زیستن در دنیای مجازی سرشتی ناپیوسته و آنی و سرسری و گریزان از پشتِ سر دارد. به این ترتیب است که در چرخشگاه امروزیِ تاریخ زبان فارسی نه شماری از خواص که بسیاری از مردم در کارِ کم‌توان کردن این زبان دست دارند. همین هم هست شاید که رهایی زبان فارسی را از تنگنای بحرانی که گرفتارش شده، دشوار می‌کند.

اکتبر ۲۰۱۶ (منتشرشده در شهروند)

 


فارگلیش

 

az

 (از کتاب «از نوشتن». تهران: آگاه، ۱۳۹۳.)

چند روز پیش برای خرید به یک بقالی ایرانی در تورنتو که صاحبش هم مثل بسیاری از ایرانیان آن را «سوپر» می‌نامد رفتم. وقت پرداخت خانمی که پشت دخل ایستاده بود و بی‌تردید خودش را، نه صندوقدار که، » کشی‌یر» می‌داند، پرسید، «بگم بدم؟» من گیج گفتم، «ببخشید؟» تکرار ایشان رفع گیجی نکرد و به‌ناچار به کیسه‌ی پلاستیکی کناردستش اشاره کرد. سر تکان دادم که یعنی هم کیسه می‌خواهم و هم وقتش رسیده که این زبان من درآوردی را به رسمیت بشناسم.

حدود سی سالی از مهاجرت گسترده ایرانیان به ایالات متحده امریکا و کانادا می‌گذرد و دیگر به گمانم وقت آن است که اهل زبان به بررسی زبانی که  به‌تدریج در میان شمار بسیاری از مهاجران به این دو کشور انگلیسی زبان و به ویژه میان اهالی «تهرانجلس» رواج یافته و ترکیبی  ویژه از زبان فارسی و زبان انگلیسی‌ست، بپردازند. روشن است که بررسی این پدیده‌ی زبان‌شناسانه هم به کار روشنگری‌های فرهنگی و اجتماعی می‌آید و هم در زبان‌شناسی راه به جایی می‌برد. همچنین از سردر گمی واژه‌سازان و واژه‌بازان و نویسنده‌ها و مترجم‌ها هم می‌کاهد.

اول از همه خیال می‌کنم باید روشن شود آیا این زبان از انواع زبان‌های «پی جین» است یا نه. «فرهنگ معاصر هزاره» برابرنهاده یا معادل فارسی «پی جین» را «زبان آمیخته» دانسته است. پی جین یا «زبان تماس» شکل ساده شده‌ای از آمیزش دو یا چند زبان است که در اساس برای ایجاد ارتباط میان گروه‌هایی که به یک زبان سخن نمی‌گویند، به کار می‌آید. این زبان ساختار دستوری و واژگانی محدود دارد و کم و بیش خود انگیخته ابداع می‌شود. بر پایه‌ی تعریفی که از این زبان داده می شود و پیشینه‌ی تاریخی آن، برابر نهاده‌ی پیشنهادی من برای آن «زبان قرو قاطی» است. زبان مورد بحث در این یادداشت هم البته ترکیبی هردمبیل از فارسی و انگلیسی است که کوچندگان ایرانی به ینگه‌دنیا آن را ساخته و پرداخته‌اند و می‌توان به‌راحتی آن را زبانی قروقاطی دانست. اما تعیین این که آیا «پی جین» است یا نه، برعهده‌ی زبان‌شناسان است.

چند وچون این پدیده‌ی زبانی هرچه باشد، یک ایرادش هم این است که نامش روشن نیست. به گمان من به روال ترکیب‌های مشابه‌ای که در زبان انگلیسی هست، این آمیزه را باید «فارگلیش» نامید که هم سهم عادلانه‌ای از دوپاره‌ی دو عنصر اصلی را دارد، و هم از ساختار به کار رفته در نام‌های مشابه مانند «فینگلیش» (فنلاندی و انگلیسی) و «چینگلیش» (چینی و انگلیسی) پیروی می‌کند. پیشنهاد ممکن دیگر برای این پدیده که در میان فارسی‌زبانان بهتر به کار می‌آید اما به درد جهان انگلیسی‌زبان نمی خورد، «فارگلیسی» است که به باور من به‌رغم با مسما بودنش در فارسی به دلیل جا نیفتادنش در زبان انگلیسی باید کنار گذاشته شود.

اما فارگلیسی را می‌شود برای پدیده‌ی دیگری به کار برد. به دلایلی در ایمیل‌پراکنی‌های ایرانیان در اقصا نقاط جهان نوشتن زبان فارسی با حروف لاتین بر مبنای زبان انگلیسی رایج شده است. این پدیده هم مانند آنچه من «فارگلیش» می نامم، امری داخلی است؛ به این معنی که میان ایرانیان می‌گذرد. اما فرقش با اولی در آن است که در دایره‌ای بس تنگ‌تر روی می‌دهد و چون فقط از حروف لاتین استفاده‌ی ابزاری می‌کند و زبانی نو نمی‌آفریند، اهمیت چندانی ندارد. برای این گونه از ایمیل‌نویسی می‌شود «فارگلیسی» را به کاربست. اما به هرحال در این زمینه هم مردم کوچه و بازار بی اعتنا به فرهنگ‌سازان و فرهنگ‌بازان کار خود را کرده اند و این روز‌ها در برخی از وبگاه‌‌ها و وبلاگ‌ها برای این شیوه از فارسی نویسی اصطلاح «فارگلیش» به کار می رود — که یعنی  به روال معمول یکی هردمبیل چیزی گفته و دیگران هم پی‌اش را گرفته‌اند.

درمیانه‌ی آشفته بازار شبکه جهانی در قلمرو زبان فارسی «ویکی پیدیا» هم بربنیان وبگاه‌های نامعتبرمدخل «فینگیلیش» را دارد که آن را نوشتن زبان فارسی با الفبای لاتین تعریف کرده است. درهمین مرجع مدخل «فینگلیش» است که مراد از آن آمیزه‌ی زبان فنلاندی و انگلیسی‌ست که در اساس مهاجران فنلاندی امریکا آن را ابداع کردند و کم و بیش شبیه همان چیزی است که بهترین نامش می‌تواند «فارگلیش» باشد. مدخل «فارگلیش» البته در ویکی پیدیا دیده نمی‌شود.

۱۴ بهمن ۱۳۸۵

 


فرهنگنامه: محالی که ممکن شد

%d8%aa%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86

عکس برگرفته از کانال تلگرامی موسسه پژوهشی کودکان دنیا

(این یادداشت در ۱۳۸۹ نوشته و منتشر شد. حالا اینجا می‌گذارمش به یاد توران‌خانم میرهادی که سختی و پایداری سنگ و نرمی و گرمی امید را با هم داشت. ای کاش ایران‌خانم ازنفس‌افتاده‌ی من می‌توانست توران‌خانم‌های دیگری بپروراند.)

امسال سی‌امین سال تدوین فرهنگنامه‌ی کودکان و نوجوانان است. فرهنگنامه‌ در کنار شورای کتاب کودک و نیز مدرسه‌ی فرهاد، برساخته‌‌ی توران میرهادی، آموزشگر‌‌ خستگی‌ناپذیر است — کسی که بیش از نیم قرن در برپایی و پایداری دستگاه تربیتی نوینی در برابر نظام سنتی آموزش و پرورش کوشیده و یاران و همراهانی یافته است. به همین مناسبت شماره‌ی 85 فصل‌نامه‌ی نگاه نو در ویژه‌نامه‌ی این چهره‌ی برجسته‌ی فرهنگ‌ساز به او و دستاوردهایش می‌پردازد. خواندن این ویژه‌نامه‌ی روشنگر مرا برمی‌انگیزد  تا بر فاصله‌ی میان خواستن و توانستن درنگ کنم و ببینم که چگونه آرزویی بس بلند‌پروازانه به نیروی اراده برآورده می‌شود.

کامران فانی کتاب مرجع و دانشنامه را که گونه‌‌ی مهم آن است، «دماسنج فرهنگی یک ملت» می‌داند. این سخن نشان از اهمیت دانشنامه‌نگاری در فرهنگ‌سازی و فرهنگ‌پروری دارد. از دو زیرگونه‌ی دانشنامه، یکی که دانشنامه‌ی تخصصی‌ست، ابزار پژوهش دانشوران رشته‌ای خاص است. دیگری، یعنی دانشنامه‌ی همگانی، نه برای اهل فن، که برای همه است. بنابراین در زمانه‌ای که قرار است همگان از  دریای معرفت بشری بهره برند، دانشنامه‌ی همگانی آینه‌ای‌ست که هم نیازهای معرفتی یک جامعه را بازمی‌تاباند و هم پاسخ به آن نیازها را. چنین دانشنامه‌ا‌ی، اگر پردامنه و معتبر باشد، ستونی از ستون‌های آموزش و پرورش رسمی و نارسمی می‌شود. حالا اگر این دانشنامه‌ی همگانی روی سخنش با کودکان و نوجوانان ملتی باشد، روشن است که اهمیتش دوچندان می‌شود — آن هم در مملکتی که پاره‌ی بزرگ جمعیت آن کودک و نوجوان است؛ آن هم در جایی که کتاب‌های درسی دستگاه رسمی آموزش و پرورش از بس دستکاری‌های اسلامانه آش و لاش است.

گزارش شکل‌گیری اندیشه‌ی فرهنگنامه و سیر آن به سوی تحقق در ویژه‌نامه‌ی یادشده آمده است. بنا به آن، اندیشه به ارزش کتاب مرجع و جایگاه آن در ادبیات کودک از همان سال‌های نخست برپایی شورا (در1341) آغاز شد. این یعنی که  نخستین سوسوی فرهنگنامه در آسمان ستاره‌باران دهه‌ی چهل، یعنی تنها دوره‌ی شکوفایی فرهنگی در تاریخ مدرن ایران، بوده است. سا‌ل‌هایی دراز باید سپری شود تا این سودای خوش، اما خام، پخته شود. سرانجام کار عملی برای تالیف و تدوین فرهنگنامه در 1358 سر گرفته می‌شود و پس از دوره‌‌ی سه ساله‌ی ‌آماده‌سازی وقت نوشتن مقاله‌ها می‌رسد. فرهنگنامه مخاطب اصلی خود را در رده‌ی سنی 10 تا 16 سال می‌بیند و قرار است تا سی جلد در بیاید. جلد یکم (آ) در 1371 از سوی شرکت تهیه و نشر فرهنگنامه در آمده و جلد دوازدهم (چ-ح) نیز در 1388 منتشر شده است.

فرهنگنامه نخستین تجربه‌ی دانشنامه‌نگاری برای نسل نو در ایران و به زبان فارسی‌ست. کاری چنین سترگ و پردامنه ابعاد گوناگونی دارد که باریک‌بینی در هر یک از آن‌ها نیازمند توان و مجالی بسیار است. این یادداشت، اما، تنها به یکی از ویژگی‌های آن به اشاره می‌پردازد تا به پاسخی برای پرسشی بنیادی نزدیک شود. آن ویژگی در این است که، فرهنگنامه نخستین و تنها دانشنامه‌ی همگانی بزرگ است که پشتوانه‌ای یک‌سره مردمی دارد. آن پرسش هم این است که، بی اتکا به سرمایه‌ی حکومتی و بی یاری دولتی و سازمانی و بی انگیزه و برنامه‌ی سودجویی چگونه می‌شود از پس انجام چنین کار پرهزینه‌ای برآمد؟

دانشنامه‌نگاری و انتشار دانشنامه‌ی بزرگ کاری‌ست بسیار زمان‌بر که بی توان مالی، یعنی سرمایه، و بی توان فنی و حرفه‌ای، یعنی نیروی انسانی کارشناس و مدیریت کارآمد، ممکن نمی‌شود. پدیداری دایره‌المعارف فارسی به سرپرستی مصاحب و دانشنامه‌ی ایران و اسلام به سرپرستی یارشاطر در پیش از انقلاب با بهره‌گیری از سرمایه و توانمندی‌های دولتی صورت گرفت. پس از انقلاب تا اکنون هم این دستگاه‌های عریض و طویل و پرهزینه و پرامکان دولتی هستند که، به هر سبب، همچنان بازار دانشنامه‌نگاری را پررونق نگه داشته‌اند. با این پیشینه تحقق چنین کاری بدون حمایت دولت و یا دولتمردان امری محال می‌نماید. بازدارنده‌ها به سختی سد سکندرند: نهاد‌های مردمی در ترس و لرز مدامند و فرصت پاگرفتن و بالیدن ندارند؛ فکر کار جمعی نهادینه نشده؛ نه ملت دولت را خودی می‌داند و نه دولت ملت را؛ تصور همگانی این است که این گونه کارها کار حکومت است و حکومت هم خود را مختار می‌داند که نخود هر آش باشد و صاحب اختیار هر کار؛ دانشوران تهیدستند و توانگران چندان میلی به مایه گذاشتن از جیب برای فرهنگ ملی ندارند؛ و…

ما در دانشنامه‌نگاری نه پیشینه و تجربه‌ی غرب را داریم و نه توانمندی‌های ساختاری و سازمانی و فنی و حرفه‌ای آن را. برخلاف غرب که در آن پژوهش پشتیبان آموزش است، در جامعه‌ی ما آموزش پشت به پژوهش کرده است. در حالی که در غرب ناشران ناوابسته به دولت برپایه‌ی نیازهای جامعه و اقتضای بازار تولید منابع مرجع را برعهده دارند، صنعت نشر نادولتی ما گریان و نالان است. با این همه، در همین پنجاه سالی که از عمر دانشنامه‌نگاری در ایران می‌گذرد، دستاورد‌های ما، چه در درون ایران و چه در بیرون، بسیار ارزشمندند. سنتی که مصاحب، پدر و پیشگام دانشنامه‌نویسی، با دایره‌المعارف فارسی در ایران پی نهاد، یا آبرویی که ایرانیکا به کوشش یارشاطر در عرصه‌ی جهانی برای ایرانیان خریده، یا کاخ بلندآرزو و بلند‌پرواز فرهنگنامه که توران میرهادی با دست خالی و همت عالی بنا نهاده، نمونه‌هایی هستند از کار کارستان رسیدن از خواستن به توانستن.

چنان که اشاره شد، فرهنگنامه ویژگی‌ای دارد یگانه که آن را از هر دانشنامه‌ی ایرانی دیگری، از جمله دایره‌المعارف فارسی و ایرانیکا، متمایز می‌کند. فرهنگنامه تنها دانشنامه‌ای‌ست در ایران که به اصطلاح «یارانه‌ای» نیست؛ و معنی چنین چیزی در پاسداری از استقلال علمی و به خطر نینداختن آن نیازی به شرح ندارد. در کنار این، فرهنگنامه تنها دانشنامه‌ای‌ست که بر پایه‌ی کار رایگان (تا حد 95%) به انجام می‌رسد. با در نظر گرفتن زمان دراز سی ساله و نیز شمار انبوه نویسنده، دانشمند، پژوهشگر، ویراستار، تصویرگر، و همه‌ی دیگرانی که در کار نگارش و ویرایش و آرایش دوازده جلد آن سهم داشته‌اند، حقیقتی آشکار می‌شود: اهمیت و ارزش کار رایگان و نیز چگونگی بهره‌گیری از نیروی خواهان کار رایگان در یک کار فرهنگی گروهی و درازمدت و پردامنه.

دوازده جلد تاکنون درآمده‌ی فرهنگنامه (از آ تا ح) بی‌تردید سرمایه‌ای ملی برای ایرانیان و فارسی‌زبانان است. در کنار این، آنچه فرهنگنامه را تافته‌ای جدابافته می‌کند، تجربه‌اندوزی آن در انجام کار فرهنگی با پشتوانه‌ی مردمی و بر پایه‌ی کار رایگان، تکیه بر مردم و نه بر ارباب قدرت، به‌ کارگیری توانایی‌های دانشوران و کاردانان و فرهنگ‌دوستان، خودآموزی و آموزش پیوسته، کار گروهی، و بسیار درس‎های گرانبهای دیگر است. این تجربه‌ی بی‌همتا، هرگاه به‌درستی شناخته و در چند و چون آن دقت شود، بی‌گمان درس‌آموز تجربه‌های آینده در فرهنگ‌سازی جمعی خواهد بود. سال‌ها پیش من در نوشته‌ای در نگاه نو (شماره‌ی 35، زمستان 1376) درآمدن جلد سوم فرهنگنامه را «رویدادی فرخنده» نامیدم. حالا بر این باورم که فرخندگی انتشار جلدهای فرهنگنامه به کنار، الگوی سی‌ساله‌ی تحقق آن معجزه‌ای‌ست که نشان ‌می‌دهد چگونه  می‌توان محالی را ممکن کرد.

تیر 89، منتشر شده در شهروند شماره 1302

 

 

 

 


کافه‌نویسا

 

hedayat

ای نام تو بهترین سرآغاز
برای کافه‌نویسا که یکشنبه‌ (یازده سپتامبر ۲۰۱۶) در کافه‌ نان و گل‌سرخ در نورت یورک پا گرفت تا شاید برود و بدود و به هرکجا و ناکجا سر بزند.

cafenevisa


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: