فیسبوکانه

northrop-frye

اينجا پرديس كالج ويكتوريا در دانشگاه تورنتوست. نورتروپ فراى هم در اينجا درس خوانده و هم درس داده. چه روزهاى سرد و تلخ يا گرم و آفتابى كه از كنار اين آقا گذشتم و پهلويش ننشستم. حالا كه ديگر سر راه هر روزه‌ی من نيست، اسمم را ريز جورى كه مورچه‌اى بنمايد روى نيمكت كنارش مى‌نشانم.


نیم‌نگاهی به دیروز و امروز زبان فارسی

 

img_20160330_004808

 

پیش از پرداختن به زبان فارسی به گمانم می‌بایست از خودمان بپرسیم که آیا تا به حال هیچ به این فکر کرده‌ایم که زبان چه سهمی در زندگی شخصی ما، در زندگی انسان اجتماعی، و در تاریخ بشر دارد؟ همه می‌دانیم که زبان ابزاری برای برقراری ارتباط ناگزیر هرروزه با دیگران و گذران امور زندگی روزانه است. اما آیا تاکنون هیچ به فکر درکِ  فلسفه‌ و علت وجودی زبان و پیوند پیچیده‌ی آن با انسان، با توانِ اندیشه‌ورزی انسان، و با جهان درونی و فردی انسان افتاده‌ایم؟ آیا از اهمیت زبان در تاریخ زندگی اجتماعی و پایگاه آن در گستره‌ی فرهنگ و کارکردش — حتا در انزوای رابینسون کروسویی — باخبریم؟ بی کمی درنگ بر روی این پرسش‌ها و کمی کوشش برای یافتن کمی از پاسخ‌ها گفتن و اندیشیدن در باره‌ی هر زبانی  — از جمله زبان فارسی — چندان راهگشا نمی‌تواند باشد.

 

می‌دانیم که فارسی از گروه زبان‌های هندواروپایی و از شاخه‌ی زبان‌های هندوایرانی‌ست. زبان هخامنشیان زبان فارسی باستان بوده؛ در دوره‌ی ساسانی فارسی میانه (یا زبان پهلوی) زبان رسمی ایران ساسانی می‌شود؛ سپس فارسی (دری) که در دوره‌ی ساسانی در کنار زبان پهلوی بوده، دوام می‌آورد و پس از اسلام هم پابرجا می‌ماند: با آثار ادبی درخشان (به‌ویژه شعر) می‌بالد؛ در بخشی از قاره‌ی آسیا گسترش پیدا می‌کند؛ و می‌رسد به امروز و اینجا که زبان ایران و افغانستان و تاجیکستان است و در بخش‌هایی از هند و پاکستان و عراق و جمهوری آذربایجان گویش‌ور دارد.

 

در نگاهی کوتاه و گذرا به سیر تاریخی زبان فارسی آن ویژگی که بیش و پیش از هر ویژگی دیگر به چشم می‌آید، پایداری و ماندگاری این زبان است. چرا و چگونه زبان فارسی توانست از چرخشگاه‌های تاریخی جان به در برد؟ توانست پس از تازشٍ عرب‌ها به ایران و فروپاشی امپراتوری پانصد‌ساله‌ی ساسانی و سپس در گذر تاخت-و-تاز‌های پی‌درپی قوم‌های دیگر (ترک و ترکمن و مغول و…) و فرمانروایی دودمان‌هایی با ریشه و تبار انیرانی (ناایرانی) بپاید و تا به امروز دوام بیاورد؟ توانست از آنچه پس از اسلام بر زبان و تمدن و فرهنگ مردم مصر گذشت و یا آنچه پس از سلجوقیان در آناتولی و همچنین در آذربایجان روی داد، برکنار بماند؟

 

زبان عربی همراه با لشکرکشی عرب‌های نومسلمان برای فتح جهان و آغاز فرمانروایی خلافت اسلامی در ایران به ایران راه یافت. در نگاه به باشندگی یا حضور عربی در ایران و رخنه‌ی آن به فارسی خوب است از یاد نبریم که افسانه‌ را جایگزین واقعیت کردن راهی به دهی نمی‌برد. این گمان و گفته که «گناه» باز شدن پای زبان عربی به پهنه‌ی زندگی ایرانیان و به زبان فارسی تنها به گردن عرب‌هاست، یکی از زمره‌ی افسانه‌های ساده‌اندیشانه و گمراه‌کننده‌ است. عربی نخست زبان خلافت اسلامی و حاکمان و کارگزاران بود  — یعنی زبان قدرتمداران و سلطه‌گران و زبان زور و شمشیر. با این همه آن عرب بیگانه که با عَلَم اسلام از بیابان‌های دور به فلات ایران تاخت و توانست بساط امپراتوری پوسیده‌‌ازدرونِ ساسانی را برچیند، دغدغه‌اش این نبود که زبان عربی را جایگزین زبان فارسی کند. هرجا که قدرت تخت و بارگاه می‌زند تا بر مردمی خودی یا بیگانه فرمان براند، بی‌درنگ از همان مردم کسانی به سودای نزدیکی به قدرت و سهیم شدن در سودهای این نزدیکی دور تخت حلقه ‌می‌زنند. وقتی خلافت اسلامی جایگزین امپراتوری ایرانی شد، قدرت‌طلبان — چه آن‌ها که خودشان یا تبارشان از خواص بودند و می‌خواستند همچنان خواص بمانند و چه آن‌ها که از عوام بودند و می‌خواستند از خواص بشوند — از هیچ خودشیرینی و خوش‌خدمتی به حاکمان تازه فروگذار نکردند. گروهی هم چه بسا از بسِ سرسپردگی به دین و آیین بیگانه اما گویا نویدبخش دل‌باخته‌ی عربی شدند. حکایت حبیب عجمی که به روایت عطار می‌گوید، «زبانم عجمی‌ست، اما دلم عربی‌ست» بیانگر این رویکرد می‌تواند باشد. بر این روال هرچند برخی هم کوشیدند که فارسی را به ترتیبی در این نظام تازه جا بدهند، بسیاری با عرب‌مابی و عربی‌دوستی کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدند. فارسی زبان مردم کوچه و بازار و یا همان به اصطلاح «عوام» بود و حتا در زمان ساسانیان هم زبان دربار و قدرت سیاسی و دینی نبود. یکی از کارکردهای زبانِ ناآشنا به گوش مردم  که در آن دوره به‌ویژه کارآمد بود، همین نگه‌داشتن فاصله میان خواص و عوام است. چه در دوره‌ی ساسانی و چه در دوره‌ی خلافت اسلامی، زبان قدرت و دین می‌بایستی برای کسانی که قرار بود قدرت و دین بر آن‌ها فرمان‌ براند، درک‌نشدنی و یا دشواریاب و پیچیده باشد تا ترس و ابهت و اعجاب را برانگیزاند. بنابراین پس از اسلام زبان عربی در ایران به کارِ سیاست و دین و خواص آمد. در آن زمان اهل علم یا از خواص و یا وابسته به خواص بودند؛ بنابراین عربی زبان دین و فلسفه و حکمت و علم هم شد.

 

با این همه و به‌رغم پیشروی‌های عربی در ایران زبان فارسی توانست زنده بماند. چرایش را باید به گمانم در این واقعیت‌ها یافت:  فارسی زبان گفتار مردم کوچه و بازار بود و عربی که هیچ خویشاوندیِ زبانی با فارسی نداشت، برای این مردم آسان‌یاب و خوشایند نبود؛ شماری از نیروهای پایداری در برابر حکومت بیگانگان و حکومت‌های محلی مانند صفاریان (وبعدتر به‌ویژه سامانیان) از آن پشتیبانی کردند؛ فارسی کم‌وبیش پس از سه سده توانست به دامن ادبیات بیاویزد و جانی تازه بگیرد و آن‌قدر ببالد که ماندنی شود.

 

در زمان صفاریان زبان فارسی پناه و پایگاهی یافت. بنیانگذار این دودمان مدح عربی را نپسندید و گفت، «چیزی را که من اندر نیابم چرا باید گفت؟» برای خشنودی فرمانروا نخستین شعر فارسی درباری با این بیت سروده شد: «ای امیری که امیران جهان خاصه و عام/بنده و چاکر و مولای وسگ‌بند و غلام». سپس در دوره‌ی سامانیان (سده‌ی چهارم) رودکی پیدا شد و شعر فارسی شکفت. از این زمان به بعد تا دوره‌ی مشروطه — در تنگنای فرهنگ اسلامی که راه را بر برخی از هنرها می‌بست — شعرفارسی توانست در سیری با فراز و فرود بماند و ببالد و هم از نثر وهم از دیگر هنرها پیش بیفتد.

 

در دوره‌های فرمانروایی ترکان غزنوی و ترکمن‌های سلجوقی و مغول‌ها و تیموریان و همچنین صفویان و قاجار، فارسی همچنان توانست جان به در ببرد. چرا؟ یک سبب این بود که این قوم‌ها همان‌اندازه که در جنگ و تاخت‌وتاز و غارتگری مهارت داشتند، در تدبیر مملکت داری و دیوان‌سالاری نیازمندِ زبان فارسی بودند و سرکوب زبان فارسی و وزیران و دبیران فارسی‌زبان و فارسی‌دان به سودشان نبود. سبب دوم هم این بود که شیرینی شعر فارسی و شیوایی نثر فارسی به مذاق فاتحان بارگاه‌نشین خوش می‌آمد.

 

با پدیدار شدن بیهقی و فردوسی در زمان غزنویان نظم و نثر (ادبیات) فارسی به توانمندی چشمگیری رسید. بیهقی تاریخ نوشت و ادبیات آفرید. فردوسی از این هم فراتر رفت. می‌شود بیهقی‌وار گفت که «شاهنامه در جای دیگر نشیند». شاهنامه تنها یک اثر درخشان ادبی نیست. شاهنامه در کنار نشان دادن توانایی‌ها و زیبایی‌های زبان فارسی با بازآفرینی اسطوره‌ها و افسانه‌های کهن ایران‌زمین حافظه‌ی قومی ایرانیان را بیدار و هویت قومی آنان را زنده کرد. با شاهنامه زبان و ادبیات فارسی با هویت ایرانی درهم تنیده شد و این درهم‌تنیدگی سپس با کار چند تن دیگر از پنج‌تنِ آل ادبَ کلاسیک (حافظ و سعدی و مولوی و خیام) استواری بیشتری یافت.

 

ناگفته پیداست که هویت ایرانی، در چشم‌اندازی گسترده و با نگرشی ژرف‌بین، بیش و پیش از هرچیز (از جمله جغرافیا و مرزهای کشوری و نیز خون و نژاد) با فرهنگ ایرانی معنی می‌شود. فرهنگ هر قومی در گذشته و هر ملتی در زمان حال فراگیرترین گستره و ژرف‌ترین مایه‌‌‌ی همبستگی میان مردم آن قوم یا ملت است. فرهنگ دربردارنده‌ی چند بن‌پار یا عنصر است. زبان، در کنار نمادها و ارزش‌ها و هنجارها و باورها، یکی از این بن‌پارهاست. پایگاه و سهم و نقش زبان در فرهنگ‌های گوناگون و در دوره‌های گوناگون یکی نیست. تاریخ فرهنگ ایران نشان داده که فارسی به لطف ادب کلاسیک فارسی پایه و مایه‌ی پررنگی در این فرهنگ داشته؛ گرچه که ایران هیچ‌وقت سرزمینی تک‌زبانی نبوده.

 

فلات ایران از دیرباز گذرگاه و زیستگاه قوم‌های گوناگون بوده. چه آن‌هایی که برای ساکن شدن در سرزمینی به این فلات کوچ کردند و چه آن‌هایی که برای غارت و غنیمت لشکر کشیدند، اگر ماندند خودی شدند — حتا اگر یکی نشدند، همسایه و هم‌خانه و هم‌میهن شدند و خواسته‌ناخواسته ماندگاری و دوام خودشان را در همز‌یستی دیدند و ساختند. در گذر چنین تاریخی زبان فارسی که نه زبان قدرتمداران حکومتی بود و نه زر و زوری پشتیبانش بود، گاهی پرتوان و گاهی کم‌توان، دوام آورده و زبان میانجی مردمان ایران (فارس و کرد و ترک و لر و بلوچ و ترکمن و عرب) شده. این که در هر سرزمین چندزبانی یکی از زبان‌ها زبان میانجی می‌شود، جای شگفتی ندارد. آنچه که نباید نادیده گرفته شود، این است که  فارسی با تکیه بر پیشینه‌ی مردمی و توانمندی ادبی خود زبان میانجی مردمان ایران شده است.

 

زبان فارسیِ امروز اما گرفتار بیماری‌هایی‌ست که هرکدام از سویی و به شیوه‌ای به آن گزند می‌رسانند. برای نمونه زبان آخوندی از زمره‌ی آفت‌هایی‌ست که با پیروزی شیخ بر شاه و دست‌اندازیِ دین بر پهنه‌ی سیاست و روآمدن و پرزور شدن روحانیان در جامعه رخ نموده. در سال‌های نخست انقلاب با چیرگی خفقان‌آور خمینی زبان «ثقیل و مغلق» حوزه‌ای هم‌چون بادی سمی وزید و با این که تجددخواهی و تجمل‌پرستی حوزه‌ای‌ها زود عیان شد، رد این باد بر پیکره‌ی فارسیِ رسمیِ رسانه‌ای برجا مانده. نمونه‌ی دیگر، زبان دیوانی (اداری یا رسمی یا آنچه که خانلری از آن به نام زبان اجق‌وجق نام می‌برد)‌، بیماری کهنه‌ای‌ست که گویا کسی هم به فکر درمان آن نیست. در کنار این‌دو از دو آسیب دیگر هم می‌شود نام برد که هردو تازه‌اند. یکی زبان ولنگاری یا عاریه‌ای یا گرته‌ای‌ست که با ترجمه‌های نادرست و یا ولنگارانه و بی‌بهره از باریک‌سنجی و بیشتر از راه رسانه‌های پربیننده و شنونده همه‌گیر می‌شود. دیگری زبان باکلاسی یا قمپزی یا خارجی‌مابی‌ست که برخاسته از گرایش چشمگیر به انگلیسی‌پرانی و زیاده‌روی در کاربرد کلمه‌ها و حتا عبارت‌های زبان انگلیسی‌ست. این گرایش تنها یک دلیل ندارد، اما شاید بتوان گفت که زیان‌بارترین دلیل آن میل به بزرگی‌نمایی و بزرگی‌فروشی از راه زبان است که در میان کاربران کم‌سواد و به‌ویژه نوکیسه‌ها آشکارا دیده می‌شود.

 

زبان پاره‌ای از فرهنگ است و از محیط  برون‌زبانی و وضعیت اجتماعی سیاسی فرهنگی اقتصادی تاثیر می‌گیرد. وقتی فرهنگ در نابسامانی و آشفتگی‌ست، زبان نمی‌تواند از این آشوب و تنش برکنار بماند. در جایی و حالی که جهان و سهم ما از جهان دستخوش دگرگونی‌های پیش‌بینی‌ناپذیر است، زبان فارسی هم کم‌توان‌تر و آسیب‌پذیر‌تر و آشفته‌تر از پیش می‌نماید. چرا؟ برای یافتن پاسخ این چرایی به سازه (فاکتور)های بنیادی زیر می‌توان اشاره کرد: یکم،‌ ایرانی که با مشروطه از خواب غفلت چندسدساله پرید، ناگهان خود را از قافله‌ی تمدن و دانش و فناوری جامانده دید. یک معنای این پس افتادن هم این بوده و هست که زبان فارسی در گذشته فرصت و رخصت نداشته که زبان علمی هم بشود. جبران چنین گذشته‌ای گرچه ناشدنی نیست، چه بسا بیشتر به سبب بازدارنده‌های برون‌زبانی، آسان هم نیست. دوم، گرچه زبان چیره و جهانگیر انگلیسی می‌تواند به توانمندی فارسی یاری برساند و چنین هم کرده و می‌کند، می‌تواند و توانسته عرصه را بر آن تنگ کند و به آن گزند هم برساند. سوم، در چند دهه‌ی گذشته ایران دگرگونی‌های زیادی به خود دیده. استبداد دینی و خودکامگی سیاسی و فساد اقتصادی دست به دست هم داده‌اند و فرهنگ این سرزمین را در سراشیبی پسرفت و پریشانی انداخته‌اند. چهارم، همراه با همه‌ی نابسامانی‌ها و کاستی‌های فرهنگی-اجتماعی- اقتصادی-سیاسی، ناکارآمدی آموزش زبان در چارچوب آموزش رسمی سطح دانش و سواد همگانی و نیز زبان‌دانی مردم و اهل رسانه و قلم را پایین آورده است.

 

در نیم‌نگاهی به دیروز زبان فارسی دیدیم که در چرخشگاه چیرگی عرب و اسلام بر ایران این مردم بی‌بهره از سواد خواندن و نوشتن بودند که توانستند فارسی گفتاری را ایمن از دست‌درازی‌های عربی و آن دسته از خواصی نگه‌دارند که «دهان پر از عربی» داشتند. آنچه امروز می‌بینیم وارونه است. یعنی سوای سهم سیاست و دین حاکم و فرهنگ رسمی و نیز تاثیر زبان جهانی و ناگزیری‌های زمانه، کاربران زبان فارسی هم در تیشه به ریشه‌ی این زبان زدن سهمی دارند — چه بر اثر کم‌سوادی و بدسوادی و چه به سبب تاثیرپذیری  از محیط برون‌زبانی. درک چرایی این امر چندان دشوار نیست. حال‌وهوای فرهنگی جهان مردم‌سالارانه است. همه می‌توانند دست‌به‌قلم بشوند و زبان نوشتار دیگر در انحصار گروهی سرآمد و ‌امتیازدار نیست. مرز میان نوشتار و گفتار هم دیگر  دیوار بلندی نیست. تاثیر گفتار و نوشتار بر یکدیگر و درهم شدنِ گاه به‌جا و گاه بی‌جای این دو روزافزون است. شتاب و شدت واگیریِ کژی‌ها و آلودگی‌ها بیش از شتاب و شدت واگیریِ درستی‌ها و زیبایی‌هاست. زندگی در دنیای واقعی روی دور تند می‌چرخد و زیستن در دنیای مجازی سرشتی ناپیوسته و آنی و سرسری و گریزان از پشتِ سر دارد. به این ترتیب است که در چرخشگاه امروزیِ تاریخ زبان فارسی نه شماری از خواص که بسیاری از مردم در کارِ کم‌توان کردن این زبان دست دارند. همین هم هست شاید که رهایی زبان فارسی را از تنگنای بحرانی که گرفتارش شده، دشوار می‌کند.

اکتبر ۲۰۱۶ (منتشرشده در شهروند)

 


فارگلیش

 

az

 (از کتاب «از نوشتن». تهران: آگاه، ۱۳۹۳.)

چند روز پیش برای خرید به یک بقالی ایرانی در تورنتو که صاحبش هم مثل بسیاری از ایرانیان آن را «سوپر» می‌نامد رفتم. وقت پرداخت خانمی که پشت دخل ایستاده بود و بی‌تردید خودش را، نه صندوقدار که، » کشی‌یر» می‌داند، پرسید، «بگم بدم؟» من گیج گفتم، «ببخشید؟» تکرار ایشان رفع گیجی نکرد و به‌ناچار به کیسه‌ی پلاستیکی کناردستش اشاره کرد. سر تکان دادم که یعنی هم کیسه می‌خواهم و هم وقتش رسیده که این زبان من درآوردی را به رسمیت بشناسم.

حدود سی سالی از مهاجرت گسترده ایرانیان به ایالات متحده امریکا و کانادا می‌گذرد و دیگر به گمانم وقت آن است که اهل زبان به بررسی زبانی که  به‌تدریج در میان شمار بسیاری از مهاجران به این دو کشور انگلیسی زبان و به ویژه میان اهالی «تهرانجلس» رواج یافته و ترکیبی  ویژه از زبان فارسی و زبان انگلیسی‌ست، بپردازند. روشن است که بررسی این پدیده‌ی زبان‌شناسانه هم به کار روشنگری‌های فرهنگی و اجتماعی می‌آید و هم در زبان‌شناسی راه به جایی می‌برد. همچنین از سردر گمی واژه‌سازان و واژه‌بازان و نویسنده‌ها و مترجم‌ها هم می‌کاهد.

اول از همه خیال می‌کنم باید روشن شود آیا این زبان از انواع زبان‌های «پی جین» است یا نه. «فرهنگ معاصر هزاره» برابرنهاده یا معادل فارسی «پی جین» را «زبان آمیخته» دانسته است. پی جین یا «زبان تماس» شکل ساده شده‌ای از آمیزش دو یا چند زبان است که در اساس برای ایجاد ارتباط میان گروه‌هایی که به یک زبان سخن نمی‌گویند، به کار می‌آید. این زبان ساختار دستوری و واژگانی محدود دارد و کم و بیش خود انگیخته ابداع می‌شود. بر پایه‌ی تعریفی که از این زبان داده می شود و پیشینه‌ی تاریخی آن، برابر نهاده‌ی پیشنهادی من برای آن «زبان قرو قاطی» است. زبان مورد بحث در این یادداشت هم البته ترکیبی هردمبیل از فارسی و انگلیسی است که کوچندگان ایرانی به ینگه‌دنیا آن را ساخته و پرداخته‌اند و می‌توان به‌راحتی آن را زبانی قروقاطی دانست. اما تعیین این که آیا «پی جین» است یا نه، برعهده‌ی زبان‌شناسان است.

چند وچون این پدیده‌ی زبانی هرچه باشد، یک ایرادش هم این است که نامش روشن نیست. به گمان من به روال ترکیب‌های مشابه‌ای که در زبان انگلیسی هست، این آمیزه را باید «فارگلیش» نامید که هم سهم عادلانه‌ای از دوپاره‌ی دو عنصر اصلی را دارد، و هم از ساختار به کار رفته در نام‌های مشابه مانند «فینگلیش» (فنلاندی و انگلیسی) و «چینگلیش» (چینی و انگلیسی) پیروی می‌کند. پیشنهاد ممکن دیگر برای این پدیده که در میان فارسی‌زبانان بهتر به کار می‌آید اما به درد جهان انگلیسی‌زبان نمی خورد، «فارگلیسی» است که به باور من به‌رغم با مسما بودنش در فارسی به دلیل جا نیفتادنش در زبان انگلیسی باید کنار گذاشته شود.

اما فارگلیسی را می‌شود برای پدیده‌ی دیگری به کار برد. به دلایلی در ایمیل‌پراکنی‌های ایرانیان در اقصا نقاط جهان نوشتن زبان فارسی با حروف لاتین بر مبنای زبان انگلیسی رایج شده است. این پدیده هم مانند آنچه من «فارگلیش» می نامم، امری داخلی است؛ به این معنی که میان ایرانیان می‌گذرد. اما فرقش با اولی در آن است که در دایره‌ای بس تنگ‌تر روی می‌دهد و چون فقط از حروف لاتین استفاده‌ی ابزاری می‌کند و زبانی نو نمی‌آفریند، اهمیت چندانی ندارد. برای این گونه از ایمیل‌نویسی می‌شود «فارگلیسی» را به کاربست. اما به هرحال در این زمینه هم مردم کوچه و بازار بی اعتنا به فرهنگ‌سازان و فرهنگ‌بازان کار خود را کرده اند و این روز‌ها در برخی از وبگاه‌‌ها و وبلاگ‌ها برای این شیوه از فارسی نویسی اصطلاح «فارگلیش» به کار می رود — که یعنی  به روال معمول یکی هردمبیل چیزی گفته و دیگران هم پی‌اش را گرفته‌اند.

درمیانه‌ی آشفته بازار شبکه جهانی در قلمرو زبان فارسی «ویکی پیدیا» هم بربنیان وبگاه‌های نامعتبرمدخل «فینگیلیش» را دارد که آن را نوشتن زبان فارسی با الفبای لاتین تعریف کرده است. درهمین مرجع مدخل «فینگلیش» است که مراد از آن آمیزه‌ی زبان فنلاندی و انگلیسی‌ست که در اساس مهاجران فنلاندی امریکا آن را ابداع کردند و کم و بیش شبیه همان چیزی است که بهترین نامش می‌تواند «فارگلیش» باشد. مدخل «فارگلیش» البته در ویکی پیدیا دیده نمی‌شود.

۱۴ بهمن ۱۳۸۵

 


فرهنگنامه: محالی که ممکن شد

%d8%aa%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86

عکس برگرفته از کانال تلگرامی موسسه پژوهشی کودکان دنیا

(این یادداشت در ۱۳۸۹ نوشته و منتشر شد. حالا اینجا می‌گذارمش به یاد توران‌خانم میرهادی که سختی و پایداری سنگ و نرمی و گرمی امید را با هم داشت. ای کاش ایران‌خانم ازنفس‌افتاده‌ی من می‌توانست توران‌خانم‌های دیگری بپروراند.)

امسال سی‌امین سال تدوین فرهنگنامه‌ی کودکان و نوجوانان است. فرهنگنامه‌ در کنار شورای کتاب کودک و نیز مدرسه‌ی فرهاد، برساخته‌‌ی توران میرهادی، آموزشگر‌‌ خستگی‌ناپذیر است — کسی که بیش از نیم قرن در برپایی و پایداری دستگاه تربیتی نوینی در برابر نظام سنتی آموزش و پرورش کوشیده و یاران و همراهانی یافته است. به همین مناسبت شماره‌ی 85 فصل‌نامه‌ی نگاه نو در ویژه‌نامه‌ی این چهره‌ی برجسته‌ی فرهنگ‌ساز به او و دستاوردهایش می‌پردازد. خواندن این ویژه‌نامه‌ی روشنگر مرا برمی‌انگیزد  تا بر فاصله‌ی میان خواستن و توانستن درنگ کنم و ببینم که چگونه آرزویی بس بلند‌پروازانه به نیروی اراده برآورده می‌شود.

کامران فانی کتاب مرجع و دانشنامه را که گونه‌‌ی مهم آن است، «دماسنج فرهنگی یک ملت» می‌داند. این سخن نشان از اهمیت دانشنامه‌نگاری در فرهنگ‌سازی و فرهنگ‌پروری دارد. از دو زیرگونه‌ی دانشنامه، یکی که دانشنامه‌ی تخصصی‌ست، ابزار پژوهش دانشوران رشته‌ای خاص است. دیگری، یعنی دانشنامه‌ی همگانی، نه برای اهل فن، که برای همه است. بنابراین در زمانه‌ای که قرار است همگان از  دریای معرفت بشری بهره برند، دانشنامه‌ی همگانی آینه‌ای‌ست که هم نیازهای معرفتی یک جامعه را بازمی‌تاباند و هم پاسخ به آن نیازها را. چنین دانشنامه‌ا‌ی، اگر پردامنه و معتبر باشد، ستونی از ستون‌های آموزش و پرورش رسمی و نارسمی می‌شود. حالا اگر این دانشنامه‌ی همگانی روی سخنش با کودکان و نوجوانان ملتی باشد، روشن است که اهمیتش دوچندان می‌شود — آن هم در مملکتی که پاره‌ی بزرگ جمعیت آن کودک و نوجوان است؛ آن هم در جایی که کتاب‌های درسی دستگاه رسمی آموزش و پرورش از بس دستکاری‌های اسلامانه آش و لاش است.

گزارش شکل‌گیری اندیشه‌ی فرهنگنامه و سیر آن به سوی تحقق در ویژه‌نامه‌ی یادشده آمده است. بنا به آن، اندیشه به ارزش کتاب مرجع و جایگاه آن در ادبیات کودک از همان سال‌های نخست برپایی شورا (در1341) آغاز شد. این یعنی که  نخستین سوسوی فرهنگنامه در آسمان ستاره‌باران دهه‌ی چهل، یعنی تنها دوره‌ی شکوفایی فرهنگی در تاریخ مدرن ایران، بوده است. سا‌ل‌هایی دراز باید سپری شود تا این سودای خوش، اما خام، پخته شود. سرانجام کار عملی برای تالیف و تدوین فرهنگنامه در 1358 سر گرفته می‌شود و پس از دوره‌‌ی سه ساله‌ی ‌آماده‌سازی وقت نوشتن مقاله‌ها می‌رسد. فرهنگنامه مخاطب اصلی خود را در رده‌ی سنی 10 تا 16 سال می‌بیند و قرار است تا سی جلد در بیاید. جلد یکم (آ) در 1371 از سوی شرکت تهیه و نشر فرهنگنامه در آمده و جلد دوازدهم (چ-ح) نیز در 1388 منتشر شده است.

فرهنگنامه نخستین تجربه‌ی دانشنامه‌نگاری برای نسل نو در ایران و به زبان فارسی‌ست. کاری چنین سترگ و پردامنه ابعاد گوناگونی دارد که باریک‌بینی در هر یک از آن‌ها نیازمند توان و مجالی بسیار است. این یادداشت، اما، تنها به یکی از ویژگی‌های آن به اشاره می‌پردازد تا به پاسخی برای پرسشی بنیادی نزدیک شود. آن ویژگی در این است که، فرهنگنامه نخستین و تنها دانشنامه‌ی همگانی بزرگ است که پشتوانه‌ای یک‌سره مردمی دارد. آن پرسش هم این است که، بی اتکا به سرمایه‌ی حکومتی و بی یاری دولتی و سازمانی و بی انگیزه و برنامه‌ی سودجویی چگونه می‌شود از پس انجام چنین کار پرهزینه‌ای برآمد؟

دانشنامه‌نگاری و انتشار دانشنامه‌ی بزرگ کاری‌ست بسیار زمان‌بر که بی توان مالی، یعنی سرمایه، و بی توان فنی و حرفه‌ای، یعنی نیروی انسانی کارشناس و مدیریت کارآمد، ممکن نمی‌شود. پدیداری دایره‌المعارف فارسی به سرپرستی مصاحب و دانشنامه‌ی ایران و اسلام به سرپرستی یارشاطر در پیش از انقلاب با بهره‌گیری از سرمایه و توانمندی‌های دولتی صورت گرفت. پس از انقلاب تا اکنون هم این دستگاه‌های عریض و طویل و پرهزینه و پرامکان دولتی هستند که، به هر سبب، همچنان بازار دانشنامه‌نگاری را پررونق نگه داشته‌اند. با این پیشینه تحقق چنین کاری بدون حمایت دولت و یا دولتمردان امری محال می‌نماید. بازدارنده‌ها به سختی سد سکندرند: نهاد‌های مردمی در ترس و لرز مدامند و فرصت پاگرفتن و بالیدن ندارند؛ فکر کار جمعی نهادینه نشده؛ نه ملت دولت را خودی می‌داند و نه دولت ملت را؛ تصور همگانی این است که این گونه کارها کار حکومت است و حکومت هم خود را مختار می‌داند که نخود هر آش باشد و صاحب اختیار هر کار؛ دانشوران تهیدستند و توانگران چندان میلی به مایه گذاشتن از جیب برای فرهنگ ملی ندارند؛ و…

ما در دانشنامه‌نگاری نه پیشینه و تجربه‌ی غرب را داریم و نه توانمندی‌های ساختاری و سازمانی و فنی و حرفه‌ای آن را. برخلاف غرب که در آن پژوهش پشتیبان آموزش است، در جامعه‌ی ما آموزش پشت به پژوهش کرده است. در حالی که در غرب ناشران ناوابسته به دولت برپایه‌ی نیازهای جامعه و اقتضای بازار تولید منابع مرجع را برعهده دارند، صنعت نشر نادولتی ما گریان و نالان است. با این همه، در همین پنجاه سالی که از عمر دانشنامه‌نگاری در ایران می‌گذرد، دستاورد‌های ما، چه در درون ایران و چه در بیرون، بسیار ارزشمندند. سنتی که مصاحب، پدر و پیشگام دانشنامه‌نویسی، با دایره‌المعارف فارسی در ایران پی نهاد، یا آبرویی که ایرانیکا به کوشش یارشاطر در عرصه‌ی جهانی برای ایرانیان خریده، یا کاخ بلندآرزو و بلند‌پرواز فرهنگنامه که توران میرهادی با دست خالی و همت عالی بنا نهاده، نمونه‌هایی هستند از کار کارستان رسیدن از خواستن به توانستن.

چنان که اشاره شد، فرهنگنامه ویژگی‌ای دارد یگانه که آن را از هر دانشنامه‌ی ایرانی دیگری، از جمله دایره‌المعارف فارسی و ایرانیکا، متمایز می‌کند. فرهنگنامه تنها دانشنامه‌ای‌ست در ایران که به اصطلاح «یارانه‌ای» نیست؛ و معنی چنین چیزی در پاسداری از استقلال علمی و به خطر نینداختن آن نیازی به شرح ندارد. در کنار این، فرهنگنامه تنها دانشنامه‌ای‌ست که بر پایه‌ی کار رایگان (تا حد 95%) به انجام می‌رسد. با در نظر گرفتن زمان دراز سی ساله و نیز شمار انبوه نویسنده، دانشمند، پژوهشگر، ویراستار، تصویرگر، و همه‌ی دیگرانی که در کار نگارش و ویرایش و آرایش دوازده جلد آن سهم داشته‌اند، حقیقتی آشکار می‌شود: اهمیت و ارزش کار رایگان و نیز چگونگی بهره‌گیری از نیروی خواهان کار رایگان در یک کار فرهنگی گروهی و درازمدت و پردامنه.

دوازده جلد تاکنون درآمده‌ی فرهنگنامه (از آ تا ح) بی‌تردید سرمایه‌ای ملی برای ایرانیان و فارسی‌زبانان است. در کنار این، آنچه فرهنگنامه را تافته‌ای جدابافته می‌کند، تجربه‌اندوزی آن در انجام کار فرهنگی با پشتوانه‌ی مردمی و بر پایه‌ی کار رایگان، تکیه بر مردم و نه بر ارباب قدرت، به‌ کارگیری توانایی‌های دانشوران و کاردانان و فرهنگ‌دوستان، خودآموزی و آموزش پیوسته، کار گروهی، و بسیار درس‎های گرانبهای دیگر است. این تجربه‌ی بی‌همتا، هرگاه به‌درستی شناخته و در چند و چون آن دقت شود، بی‌گمان درس‌آموز تجربه‌های آینده در فرهنگ‌سازی جمعی خواهد بود. سال‌ها پیش من در نوشته‌ای در نگاه نو (شماره‌ی 35، زمستان 1376) درآمدن جلد سوم فرهنگنامه را «رویدادی فرخنده» نامیدم. حالا بر این باورم که فرخندگی انتشار جلدهای فرهنگنامه به کنار، الگوی سی‌ساله‌ی تحقق آن معجزه‌ای‌ست که نشان ‌می‌دهد چگونه  می‌توان محالی را ممکن کرد.

تیر 89، منتشر شده در شهروند شماره 1302

 

 

 

 


کافه‌نویسا

 

hedayat

ای نام تو بهترین سرآغاز
برای کافه‌نویسا که یکشنبه‌ (یازده سپتامبر ۲۰۱۶) در کافه‌ نان و گل‌سرخ در نورت یورک پا گرفت تا شاید برود و بدود و به هرکجا و ناکجا سر بزند.

cafenevisa


درختِ بخشنده

 

 

p.soltani

عکسی که به لطف امید فرهی به دستم رسیده تا بار دیگر مرا و او را به یاد ایام خوش گلشن دوست بیندازد.

(این نوشته در شماره‌ی مرداد و شهریور ۹۵ ماهنامه‌ی شهرکتاب درآمده — بی‌کم‌وکاست در متن، اما با  تغییر عنوان تا هرگز گمان نکنم که می‌شود از دست‌کاری‌های رسانه‌ای در امان بود.)

شاید بشود گفت که تقویم تاریخ هم، مثل تقویم طبیعت، چهار فصل دارد تا روییدن و بالیدن و کاهیدن و خوابیدن را دوره کنیم. فصل‌های تاریخ، چون آیند-و-روندشان در دست ماست، از نظم-و-ترتیب فصل‌های طبیعت بی‌بهره‌اند. بهار فصل‌های تاریخی آن سرآغازی‌ست که از وقت خرمِ آغازیدن و بختِ خوش آغازگران می‌گوید.

تاریخ ایران از بیداری مشروطه تا اکنون گرچه از شکست‌ها و دل‌سردی‌های سنگین آکنده است، از شادی آغازهای بی‌شمار و شور پیشگامان راه‌های نوبی‌بهره‌ نبوده. پیشکسوتان هم از بخت بودن و زیستن در زمان و مکان به‌هنگام و درست برخوردارند، هم از پُردلی و تیزبینی و دوراندیشی و ازخودگذشتگی. ترکیب این بخت‌یاری و ویژگی‌های فردیِ کارساز است که آنان را بی‌مانند می‌نماید.

هرکس به هر راه و رشته‌ای که دل سپرده باشد، بی‌گمان خواستارِ دیدن و شناختن پیشاهنگان آن است. برای منِ دلبسته به ادبیات و کتاب هم دیدار یا نشست-و-برخاست با هدایت و نیما، و همچنین با یگانه‌ی میدان دانشنامه‌نگاری ایران، غلامحسین مصاحب، آرزویی بوده گیرم ناممکن و حسرت‌برانگیز. در برابر چنین حسرتی اما نیکبختیِ بیست-و-دو سال کار در حلقه‌ی گروه پیشکسوتی را داشته‌ام که در پنج دهه‌ی پرکار و پربار از عمر پربرکت خود مرکز خدمات کتابداری را بنیاد نهاد؛ در شکوفایی انجمن کتابداران ایران کوشید؛ با به انجام‌رساندن طرح‌های پژوهشی بزرگ پایه‌-و-پی دانش کتابداری را ریخت و گسترش آن را شدنی کرد؛ به کالبد کهنه‌ی کتابخانه‌‌ی ملی نفسی تازه دمید تا کتابخانه‌‌ای مدرن و مادر بشود؛… و سرانجام خود مادرِ کتابخانه‌ی ملی ایران نام گرفت.

به گمانم سال 55 بود که برای نخستین بار خانم پوری سلطانی را دیدم. تازه از درس و دانشگاهی که جز دلزدگی چیزی برایم نداشت، رها شده بودم. پس از پنج سال کار در اینجا و آنجا که آخرین و بهترینش گروه پژوهش‌های شهری سازمان برنامه بود، به این یقین رسیده بودم که هم از کارمند شدن بیزارم، هم جز نوشتن و پژوهش و ترجمه و ویرایش کار دیگری را دوست ندارم، هم برای فروکش کردن درد-و-غم نان باید کاری کنم. خبر رسید که مرکز خدمات کتابداری کارشناس استخدام می‌کند. هرقدر اهل کتاب بودم، از عالم کتابداری و کتابخانه هیچ نمی‌دانستم. تنها چیزی که می‌دانستم این بود که اگر نویسنده‌ای چون بورخس خیال می‌کند بهشت به کتابخانه می‌ماند، پس کتابخانه می‌تواند بهشت باشد. پس از آزمون نوشتاری نوبت مصاحبه بود. نگران نادانی‌ام در زمینه‌ی کتابداری نبودم، چون قرار بر آموزش ما پس از استخدام بود. با این همه جسته‌گریخته شنیده بودم که رئیس گروه علمی سختگیر است و کار مصاحبه را شوخی نخواهد گرفت.

باید به یاد بیاورم. از پسِ این همه سال از آن نخستین دیدار چه به یادم مانده؟ آن پیکر باریک و آن چهره‌ی ظریف؟ آن ساده‌پوشی و خوشپوشی خوشایند؟ آن تک‌گیس سیاه و بلند و بافته‌ای که در خیالم هی می‌آید و خوش می‌نشیند اما نیامده و ننشسته در سایه‌ی مقنعه‌ی سیاه و تمام‌پوشنده‌ی سالیان بعد ناپدید می‌شود؟ یا آن پرسشش که چرا خواهان کاری هستم که حقوقش کم و کمتر از آن است که از جایی دیگر می‌گیرم؟ آن پند و دستورش که باید هرچه زودتر مدرک کارشناسی ارشد کتابداری بگیریم؟ این که نسنجیده و ناخواسته گفتم گمانم با کار می‌توانم کتابداری را یاد بگیرم و اگر روزی به دانشگاه برگردم درسی دیگر خواهم خواند؟ یا آن نگاه جدی و سردِ همراه با حرف آخرش که پس روی پشتیبانی من حساب نکن؟

و حالا باید چهل‌سالی از نخستین دیدار و نخستین درس بگذرد تا من در تنهایی و دلتنگی بنویسم که چه جوانانه یاغی بودم و چه سرسختانه بر من سخت گرفت؛ که چند سال بعد، همچنان بی‌باور به یادگیری در دایره‌ی آموزش رسمی، به دانشگاه برگشتم تا بتوانم در گروه او از حق کار پژوهشی برخوردار باشم و خودم و کارم به چشمش بیایند؛ که بیست-و-دو سال بی آن که سر کلاسش نشسته باشم شاگردش بودم؛ که آن تندی‌ها و سختی‌های گاه نفسگیر کار برای او با دلجویی‌ها و نرمی‌های گهگاهی‌‌اش هموار می‌شد؛ که اگر او رئیس و راهنما و راهگشا نبود، محال بود بتوانم بیست سال در کتابخانه‌ی ملی دوام بیاورم.

پوری سلطانی از نسل و خانواده‌ای بود که فرصت بالیدن در دوره‌‌‌ای ویژه نصیبش شده بود؛ دوره‌ای که ناگهان نه دریچه، که دروازه‌ای به جهانی یکسره نو و ناشناخته اما نویدبخش باز شد تا امید و یقینی در دل‌ها خانه کند و ناگهان نه دروازه، که جهان بسته شد تا نومیدی و تردید به جان‌ها رخنه کند. جان شیفته‌ی پوری سلطانی اما از این حلقه‌ی یاس و دلسردی گذشت و به امید و یقینی دیگر رسید. او از تیره‌ی زنان پردل و پیشرویی بود که اگر مادرانشان را مرغِ در قفس دیده بودند، خود از قفس بیرون پریده بودند. زنانی از این نسل و از این تیره هم سختکوش و توانمند و تاثیرگذار بودند، هم گرایش به فرادستی و فرمان‌دهی داشتند. فضای کاری گروه خانم سلطانی در بنیاد بر مدار شخصیت گیرا و سختکوش و پایدار او می‌گردید: هیچ نیرویی نمی‌توانست او را از پیشروی به سوی آرزوها و برنامه‌هایش برای کتابداری ایران و کتابخانه‌ی ملی باز بدارد؛ بسیار و بیش از همه کار می‌کرد و از هرکس که میل و توان کارکردن داشت، کار می‌کشید؛ خودرای بود اما به دیگران مجال می‌داد رای و حرفشان را به زبان بیاورند؛ به رسم مادران و آموزگارانِ نسل خود اگر چه نورچشمی داشت، از حال هیچ یک از دختران و پسران و شاگردانش غافل نمی‌شد؛ عتاب و خطاب اگر داشت، مهر و شکیبایی مادرانه هم نشان می‌داد.

این ویژگی‌ها بود که منِ چموش و عاصی را پایبند کرد تا دو دهه از موهبت کار در گروه او و با او برخوردار باشم. من بیشترِ درس‌های دانش کتابداری را از استادان دیگری آموختم: از زهرا شادمان که سرمشق و سرآمد هم بود و هست؛ از ماندانا صدیق بهزادی که دوست هم بود و هست؛ از ثریا قزل‌ایاغ و نوش‌آفرین انصاری که مهر و لطف‌شان کمکم می‌کرد تا سنگینی دانشکده را تاب بیاورم؛ و از کامران فانی که دریای بی‌دریغ کتابشناسی است. آنچه از پوری سلطانی آموخته‌ام اما از جنسی دیگر است. در سال 55، با این که با نام و کارِ فروم آشنا بودم، نه هنر عشق ورزیدن را خوانده بودم و نه به عشق پوری سلطانی به کتابداری پی برده بودم. تازه پارسال که بالاخره کتاب را خواندم، دریافتم که با چه یقینی آموزه‌ی فروم را زیست و عشق را آموخت و پروراند.

در حال-و-هوای سال 55، شاید عشق ورزیدن به نگاهم خواندنی و آموختنی نمی‌آمد. کتابداری هم به نگاهم پیشه‌ای بود که مرا در پناه  بهشتِ کتابخانه نگه‌می‌داشت اما درخورِ عاشقی نبود. در گذر سال‌های آمده در پیِ آن نخستین دیدار شاهد چگونگی عشق او به کتابداری بودم. چنان عاشقی می‌کرد که بیننده یا شیفته‌ی معشوق او می‌شد و می‌ماند، یا در درک این عشق حیران می‌ماند و می‌‌گذشت. همین شد که من ماندم، گیرم نه تا آخر. من از نسل «یک دل و یک دلبر»ها نبودم و دلبر جانان من کتاب و ادبیات بود؛ با این همه در کار با او دریافتم که می‌توانم به رشته و پیشه‌ی فروتن و بی‌های-و-هوی کتابداری هم دل ببندم و در ساختن و سرپا نگه‌داشتن «بهشت‌های زمینی» سهمی داشته باشم. نه تنها در آن سال‌های ماندن در دیاری که «دیار حبیب» نبود، که در «بلاد غریب» هم با چنین دریافتی بود که  برای کار در کتابخانه‌ی کِلی در دانشگاه تورنتو و برای کار در کتابخانه‌ی استرلینگ در دانشگاه ییل سخت‌ترین سختی‌ها‌ را به جان خریدم. عشق پوری سلطانی به کارش و به کتابداری چنان «گرم و سرخ» بود که اگر نه «چندین هزار چشمه‌ی خورشید»، که تک‌چشمه‌ای از یقین در دل من ‌نشانده بود.

و حالا باید به یاد بیاورم. با خودم می‌گویم، «به یاد آر!» و به یاد می‌آورم که پوری سلطانی رفته است. به یاد می‌آورم که سعدی گفته است، «به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش.» به یاد می‌آورم که شاملو نوشته است، «از مرتضا می‌گویم.» به یاد می‌آورم که باید بنویسم. بنویسم که من اما، اینجا و اکنون، «از پوری سخن می‌گویم.» — از آن درخت بی‌مانند که رویید و بالید و بار داد و سایه گسترد، از درختی بخشنده‌ که باغ را آبادان می‌خواست.

آبان 94

 

 

 

 


چند پرسش و چند پاسخ

IMG_20130206_163830 (1)

(یادداشت: این گفت‌وگو که تاریخش به یکی دو سال پیش برمی‌گردد، قرار بود در رسانه‌ای در ایران منتشر شود که نشد و بنابراین حالا اینجا می‌گذارمش)

آیا مهاجرت شما به خاطر علائق شخصی بود یا باید از ایران خارج می‌شدید؟

این «باید» در پرسش شما به گمانم اشاره به فرار ناگزیر از «ترس جان» دارد که در بگیر-و-ببند افسارگسیخته‌ی چند سال نخست انقلاب دغدغه‌ی خیال من هم بود. با این همه در آن سال‌ها چیزهایی چون ناتوانی در دل بریدن از خانه و خانواده و زبان و فرهنگ همراه با ناباوری به بقای «مصادره‌کنندگان انقلاب» و امید به «دگرگونی» دست به دست هم دادند تا من هم مثل دیگرانی که خواسته‌ناخواسته میان رفتن و ماندن دومی را برگزیدند، دوام بیاورم. بیست سالی که به این ترتیب گذشت، کوششی بود برای زنده نگهداشتن امید به آزادی و آبادی تکه‌ای از جغرافیای جهان که خیال می‌کردم خوب یا بد سهم من است و هردو بر هم حقی داریم. فکر رفتن زمانی به سرم افتاد که دیدم هیچ‌کدام از این دو حق ادا نمی‌شود. باورم شد نه آن‌هایی که وطن را برای چاپیدن و چپاول می‌خواهند، می‌گذارند این وطن وطن بشود و نه من می‌توانم آن‌طور که می‌خواهم و می‌توانم کار کنم.

شما مهاجرت و تبعید را چگونه تعریف می‌کنید؟

تبعید بُعد سیاسی دارد و در بنیاد بیانگر این است که حکومتی مخالفان خود را به زور به جایی دیگر می‌فرستد. در واقع تبعیدگاه نوعی از زندان ا‌ست که کنترل تبعیدشونده را برای تبعیدکننده ممکن می‌کند. در مهاجرت یا کوچ بعد اقتصادی روی‌هم‌رفته حرف اول را می‌زند. اما در این زمانه‌ی ما روز به روز خط و مرز میان این  تبعید و کوچ در معنی کلاسیک ناروشن‌تر می‌شود. حالا دهکده‌ی جهانی دست کم این معنی روشن را می‌رساند که مردم در هر کجای دنیا که باشند، از جاهای دیگر باخبرند و بسیاری دلیلی برای سوختن و ساختن یا ماندن و مردن در زادبوم نمی‌بینند. هر نابسامانی از بدترینش که جنگ باشد گرفته تا نبودن نان یا آزادی یا فراهم نبودن اسباب آسایش و خوشی می‌تواند انگیزه‌ای باشد برای آن که کسی عطای زادگاهش را به لقای آن ببخشد و راهی جایی دیگر بشود. در این سی‌-و-هفت سالی که از انقلاب گذشته، هر چند سالی، موجی از ایران‌گریزی دیده شده که گویا این روند سرِ باز ایستادن هم ندارد. برخی از این موج‌ها، مانند موج اول گریز در سال‌های نخست و نیز موج پس از 88،  به‌روشنی رنگ سیاسی داشتند و نوعی از تبعید می‌نمایند. آنچه که درخور توجه بسیار است، روش حکومت جمهوری اسلامی در برخورد با دگراندیشان (به گسترده‌ترین معنی آن) است. جمهوری اسلامی با باور به این که «هرکه با ما نیست، بر ماست»، از همان آغاز با آمیزه‌ای از سرکوب و ترساندن مخالفان جان‌به‌دربرده را گاهی وادار و گاهی تشویق به ترک میهن کرده. این سیاست را هم تا آنجا پیش برده و می‌برد که با بازی موش-و-گربه‌ایِ هی بگیر هی رها کن، عرصه را بر دگراندیشان تنگ می‌کند. در کنار این روش سیاسی، شیوه‌ی سراپا ندانم‌کارانه‌ی اداره‌ی مملکت هم سبب‌ساز فرارمغزها بوده. مدیریت اقتصادی نادرست هم گروهی دیگر را به انگیزه‌ی رسیدن به رفاه مادی به کوچ کشانده. در کنار همه‌ی این‌ انگیزه‌ها به گمانم می‌شود گفت که مهم‌ترین و چشمگیرترین فاکتور ایران‌گریزی در همه‌ی این سال‌ها نبود آزادی‌های فردی از هر نوع بوده که جمهوری اسلامی مثل خفتی آن را بر گردن هر کس انداخته است.

ـ به نظر من تجربهی محیط جدید با تمام مثبتها و منفیهایش، میتواند بُعد تازهای به اثر بدهد که در فضای وطنی امکان تجربهاش نیست و ادغام آن با تجربیات داخل وطن، رنگ تازهای به ادبیات مهاجرت میدهد. شما ادبیات مهاجرت را چگونه تعریف میکنید؟

گفتن از ادبیات مهاجرت و به دست دادن تعریفی از آن در چند خط نمی‌گنجد. اما این را می‌شود گفت و پذیرفت که سفر و کوچ فرصتی فراهم می‌آورد که دنیا را از دریچه‌ای بازتر دید. حالا اگر بپذیریم که نویسنده و شاعر کسی‌ست که شاخک‌های حسی کارآمدتری دارد، می‌رسیم به این که ادبیات کسی که تجربه‌ی کوچ را از سر گذرانده، می‌تواند چندگونگی و رنگارنگی بیشتری داشته باشد. به بیان روشن‌تر می‌خواهم بگویم که هرچند دنیادیده شدن و تجربه‌اندوزی به خودی خود خوب است، نمی‌شود حکم کلی داد یا مطلق‌نگری کرد و گفت که ادبیات مهاجرت همیشه و درهرحال برتر است. برتری و پرباری کار ادبی سوای فراخیِ نگرش بیرونی به ژرفایِ بینش درونی و توانمندی هنری شاعر و نویسنده هم بستگی دارد. همه می‌دانیم که حافظ هرگزسفرنکرده در سنجش با سعدی بسیارسفرکرده هیچ کم نمی‌آورد.

ـ  آیا به جهانوطنی اعتقاد دارید؟ جهانوطنی و حس ریشه در وطن و نوستالژیها را چگونه تعریف میکنید؟

خیلی سال پیش در نوشته‌ای به نام «جایی برای من بیاب» (آمده در کتاب «آن ‌سال‌ها، این جستارها») کوتاه و از نگاهی فردی به این موضوع پرداخته‌ام. اگر جهان‌وطنی به معنای ایدئولوژی را می‌گویید، من به هیچ ایدئولوژی باور ندارم. باور به این ایدئولوژی هم دست کم از دید ساختار سیاسی و روابط اقتصادی راه به جایی نمی‌برد. جهان‌میهنی سنت دیرپایی دارد که یک سرش را می‌شود در حرف دیوژن یونانی که گفت من شهروند جهانم یافت، سر دیگرش را در اندیشه‌ها‌ی کانت. هم در سانسکریت و هم در فارسی هم از یکی‌بودن خانواده‌ی‌ جهانی و یک‌گوهر بودن بنی‌آدم گفته شده. اما ما حالا در عصر جهانگیرگردانیِ اقتصاد زندگی می‌کنیم و دیگر شهروند جهان بودن تنها به معنای فلسفی و اخلاقی از یک پیکربودن نیست.  همین پیچیدگی را در استراتژی و شعار «جهانی بیندیش، بومی دست به کار شو» هم می‌بینیم. یعنی از یک سو هواداران صلح و پایداری و آبادانی زمین و محیط زیست این حرف را به زبان آوردند، از سوی دیگر شرکت‌های چند‌ملیتی و اهل سرمایه و سود به سراغ آن رفتند. فارغ از این پیچ‌وتاب‌‌های سیاسی-اقتصادی در هر زمانه اما به گمانم هم حس دلبستگی به زادبوم ابدی-ازلی و جهانی‌ست، هم حس پیوند داشتن با مادرزمین و با هر انسان دیگر در هر کجای دنیا.

ـ شاملو در یکی از سخنرانیهایش گفته بود: چراغ من در این خانه میسوزد. نظرتان چیست؟

در این باره هم در جستاری به نام «خانه‌ی روشنی چراغ» (از کتاب «آن سال‌ها…») به تفصیل نوشته‌ام. فشرده‌ی آن این که: حرف شاملو در آن زمان با این تعبیر درست است که چراغ آفرینش نویسنده و شاعر در خانه‌ی زبان روشن می‌ماند. اما حالا روزگاری‌ست که در سایه‌ی اینترنت و فن‌آوری برتر و با این همه آمد-و-شدی که بیش-و-بیش‌تر می‌شود، گوش و چشم نویسنده‌ی بیرون‌نشین، اگر بخواهد، می‌تواند به اندازه‌ی کافی از زبان فارسی بهره ببرد. به بیان کوتاه و روشن زمانه نشان داده که برخورد آن‌زمانی شاملو و گلشیری به قضیه‌ی رفتن یا ماندن بیشتر واکنشی عاطفی بوده تا استدلالی عقلانی.

ـ فضای ادبی شعر و داستان ایرانی را چگونه ارزیابی میکنید؟

هر ارزیابی جدی باید برپایه‌ی پژوهشی میدانی و آمار و ارقام استوار باشد؛ بی چنین پایه‌ای هر چه گفته شود تنها برداشت شخصی‌ست. در باره‌ی شعر حرفی نمی‌توانم بزنم، چون سوای کلاسیک‌های مدرن که هم خوب خوانده‌ام و هم موضوع درس و کارم بوده، از کارهای شاعران دیگر هم کم خوانده‌ام و هم گهگاهی و پراکنده. گاهی هم برای این که شعرکم‌خوانی خودم را توجیه کنم، به خودم می‌گویم که گویا من نه از آن بخش 99 درصدی ایرانیان که شاعرند، از آن یک درصد بی‌بهره از ذوق و استعداد شعر هستم. شاید هم همین وفور سیل‌وار «شعر» و دسترس‌پذیری آن است که کسی چون مرا فراری می‌دهد. در باره‌ی داستان اما می‌توانم بگویم که کم-و-بیش از آنچه می‌گذرد، باخبرم. ناگفته پیداست که وانفسای صنعت نشر و سوهان پوست-و-گوشت‌کنِ سانسور و رواج فرهنگ دروغ و دورویی و فسادپروری مجال بالیدن به ادبیات نمی‌دهد. با این همه در همین «روزگار تیره و تار» هم ادبیات آن‌قدر نفس می‌کشد که دوام بیاورد و از این دوره‌ی تلخ بگذرد. وقتی سانسور برچیده شود و همه‌ی کارهای ادبی این سال‌ها بتوانند آشکار و خوانده بشوند، یعنی در آرامش پس از توفان، می‌شود به داوری کیفی درست و سنجیده دست پیدا کرد.

ـ با توجه به اینکه در خارج از کشور به ترجمه آثاری نیز پرداختهاید، به نظرتان کیفیت ترجمهآثار در ایران چگونه است؟

اتفاقن از وقتی بیرون از ایران زندگی می‌کنم، خیلی کم و تنها برای دل خودم کاری ترجمه کرده‌ام؛ در حالی که در ایران از 1352 کار ترجمه و ویرایش را جدی گرفتم، بیشتر برای این که برایم در آن سال‌ها راه درست یادگیری و مشق نوشتن و خواندن بود. بعد از انقلاب هم بیشتر پراکنده و مشترک و گاه هم تنها کتاب‌هایی را ترجمه کردم. در همه‌ی سال‌های کاری من ترجمه و ویرایش و نوشتن سه یار دبستانی بوده‌اند. شاید گفتن نداشته باشد که ترجمه در ایران سهم و نقش برجسته و جایگاه بلندی در روند مدرن شدن فرهنگ ما داشته. از مشروطه به بعد برای جبران پس‌ماندگیِ چندسدساله از قافله‌ی تمدن اهل قلم و روشنفکران پاسخگوی این نیاز بنیادی شدند. برای همین هم هست که برخلاف کشورهای پیشرفته که مترجمان روی سن یا صحنه دیده نمی‌شوند و پشت پرده کار می‌کنند، در ایران مترجمان کمتر از نویسندگان سرشناس نیستند. اما امروزه فاکتور دیگری هم در کار است که به رونق کار مترجمان و مطرح بودنشان کمک می‌کند: این که در زمینه‌ی ادبیات کارهای فرنگی خواستار بیشتر دارد تا کارهای ایرانی. فضای نشر و ادبیات پس از انقلاب دگرگونی زیاد و تکان‌دهنده‌ای داشته. مهم‌ترین این که صنعت نشر ایران در سرازیری تند و نفسگیری افتاده. به بیان روشن بدجوری بیمار است و اگر تاکنون هلاک نشده، برای آن است که از راه‌های نادرست و ناحرفه‌ای مُسکن به خوردش می‌دهند. دیگر این که شمار تولیدکنندگان، چه نویسنده و چه مترجم، فواره‌وار بالا جهیده، اما افزایش شمار مصرف‌کنندگان با آن همگام نبوده. در چنین وضعی عجیب نیست اگر در بازار کتاب، در کنار ترجمه‌های ارزنده و یا کم-و-بیش درخور پذیرش، ترجمه‌های بسیاری می‌بینیم که نه تنها حق اصل مطلب و زبان مبدا را ادا نکرده‌اند، که زبان مقصد را هم زخمی کرده‌اند. آسیب بزرگ دیگری که پرداختن به آن مجال بسیار می‌خواهد و من تنها به اشاره از آن می‌گذرم، بلایی‌ست که سانسور بر سر آثار نویسنده‌های فرنگی آورده. اگر روزی فهرستی از کارها و نویسنده‌هایی فراهم شود که در این سی‌وهفت سال به تیغ سانسور وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران گرفتار شده‌اند، گمان نکنم جامعه‌ی جهانی ادبی از سر تقصیر این تیغ‌کشان بگذرد. انصاف به من حکم می‌کند که از دشمن‌تراشی یا آزرده کردن هم‌قلمانِ مترجم پروا نکنم و بگویم که مترجمان هم در این گناه دستی و سهمی دارند که گرچه شاید کم یا بیش ناگزیر بوده، نمی‌شود ندیده‌اش گرفت. این را هم بی‌درنگ باید بگویم که هستند مترجم‌هایی که به مثله شدن کار، همیشه و در هر حال، تن نداده‌اند و به بهای چشم پوشیدن از نام و نان عطای نشر کتاب‌های ابتر را به لقای آن بخشیده‌اند. افسوس که دلیری و درستکاری حرفه‌ای این‌ها از گستره‌ی کاری فردی بیرون نیامده و به کنشی گروهی بدل نشده. شاید برای آن که چنین بشود، باید چشم به راه روزی باشیم که مترجمان ادبی — به‌ویژه جوان‌ترها — به ضرورت برپا کردن اتحادیه‌ی صنفی برای پابرجا شدن حرفه‌ای پی ببرند و آماده برای کنش اجتماعی و همکاری گروهی بشوند. چنین اتحادیه‌ای به گمان من بی‌تردید از اتحادیه‌ی نویسندگان جدا خواهد بود تا مترجمان ادبی بتوانند به ضرورت زمانه‌ی نو از وابستگی سنتی به محفل‌های نویسندگان یا گروه‌های روشنفکری رها بشوند و مستقل کار خودشان را پی بگیرند.

ـ فضای شعر و ادبیات زنان داخل از کشور را با توجه به عنصر سانسور چگونه تعریف میکنید؟

من زیاد از سانسور گفته و نوشته‌ام. روشن است که سانسور خفتی‌ست که گریبان هر نویسنده‌ و هر خواننده‌ای را می‌گیرد و مرد و زن نمی‌شناسد. در باره‌ی زنان جامعه‌ی ادبی ایران یا درست‌تر بگویم زنان ادبیات فارسی‌زنان هم به تکرار و تاکید می‌گویم که بودنشان و سهمشان چه از نظر کمی و چه کیفی چشمگیر و مهم است. به بیان دیگر از طنز روزگار است که گرچه حکومت اسلامی با تمام توان کوشیده و می‌کوشد زنان و کار و سهمشان را از عرصه‌های اجتماعی پس براند، در ادبیات حالا دیگر رسیده‌ایم به جایی که سهم و جایگاه زنان هیچ کم‌تر از مردان نیست. همان‌طور که سانسور نیروی بازدارنده‌ی پرزوری در ادبیات ماست، برابری زنان با مردان در جامعه‌ی ادبی، به گمان من، نیرویی پیشبرنده‌ و پرتوان است.

ـ با توجه وقوع جنگها و ناملایمات سیاسی و اجتماعی در خاورمیانه و موج پناهجویان خصوصا سوری به سمت اروپا، وضعیت مهاجران جدید را در این سوی آب چگونه ارزیابی میکنید؟

بحران خاورمیانه و زندگی جهنمی شمار زیادی از مردم آن چیز تازه‌ای نیست. اما حالا هم شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها خبررسان‌اند، هم دیگر فاجعه در اندازه‌ای نیست که بشود لاپوشانی کرد. در گذشته اگر غرب بی نگرانی از فشار افکار عمومی پیگیر سیاست‌های استعماری و سودجویانه‌ی خود در شرق یا در هر کجای دیگر دنیا بود، حالا باید به فکر پاسخی به مردم دنیا هم باشد — گرچه این اجبار به پاسخگویی به معنی آن نیست که دست از سیاست‌های سلطه‌جویانه و دخالت‌های زورگویانه‌ی خودش می‌کشد. در شرق البته هنوز استبداد آن‌چنان پرزور است که پاسخگویی به افکار عمومی محلی از اعراب ندارد. بلایی که سر سوریه آمده، اوج تراژیک سرنوشتی را نشان می‌دهد که از همدستیِ قدرتمداران جهانی و سیاستمداران منطقه و دشمنی‌های قومی-قبیله‌ای و فرقه‌گرایی نصیب مردم خاورمیانه می‌شود. حالا رسیده‌ایم به زمانی که دیگر نمی‌شود فقر و جنگ و جنایت را از دیدرس همگان دور کرد؛ رسیده‌ایم به جایی که نمی‌شود گفت هرچه نداری و کشت-و-کشتار و مصیبت مال تو، هرچه دارایی و آسایش و خوشی مال من؛ رسیده‌ایم به نقطه‌ای که نمی‌شود میان بهشت و جهنم مرز بگذاریم و میان بهشتی‌ها و جهنمی‌ها دیوار بکشیم. دنیا به این معنی یک‌کاسه شده که اگر یک برش جهنم باشد، بر دیگرش بهشت نمی‌ماند. اما دنیا به یک معنیِ دیگر دوگانه است و شاید تا ابد هم دوگانه بماند. این دوگانگی در ماجرای سوریه این است که حساب قدرت‌های جهانی جنگ‌افروز و سیاستمداران خودکامه‌ی منطقه از حساب مردم جداست. مردم دنیا در برابر رنج و دردی که بر سر سوری‌ها آوار شده، واکنش عاطفی- انسانی نشان می‌دهند — بی آن که چندان به چند-و-چون این که چرا چنین شده، بپردازند. آن‌‌هایی که در فکرِ سود فروش سلاح و سلطه بر دیگرانند، گیرم که تن به پذیرفتن پناهجویان هم بدهند، دست از سودای خودشان برنمی‌دارند. جنگ‌افروزان و زورمداران منطقه هم با دامن زدن به آتش نادانی و تعصب قومی-فرقه‌ای دغدغه‌ای جز دوام بساط زور و غارت ندارند.

ـ آیا کار تازهای در دست دارید؟

کتابی در دست ناشر دارم که امیدوارم بتواند از سد سانسور بگذرد. سوای این، مثل هر داستان‌نویس دیگری من هم، گرچه که کندنویس و سخت‌نویسم، همیشه یا دارم به داستانی فکر می‌کنم یا دارم داستانی می‌نویسم. اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک یاری کنند، آن داستانی که در خیال نویسنده هست و نویسنده را زنده نگه می‌دارد، روی کاغذ هم می‌آید و به دست خواننده هم می‌رسد. حالا من هم امیدوارم این داستانی که در سرم هست و هم سر پا نگهم می‌دارد و هم آزارم می‌دهد، تمام-و-کمال نوشته شود و مرا از دست و شر خودش خلاص کند.

 

 


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: