نامی و یادی: رستاخیز

 

b39d6af251f56384e9f7aa91ba97221c81a989076a24347c508a3f2b8c4ce51c 

آدم خیالبافی چون من، اگر شب-‌و-روز و روز-و-شب با تنهایی خودش خلوت کرده باشد، بالاخانه‌اش را ن که اجاره بدهد، که دربست می‌سپرد به اختیار آدم‌های واقعی و خیالیِ مرده یا زنده و پیدا یا گم و آشنا یا غریبه  و نامدار و بی‌نام. همین است که این آدم‌های خیال‌خانه‌ی من بس که خودسر و خودمختار شده‌اند، تره برای حرف من خورد نمی‌کنند. گاهی، اگر خودشان میلشان بکشد، می‌آیند می‌روند کنج یکی از داستان‌های من و آنجا ردی از خودشان باقی می‌گذارند. بعد هم برمی‌گردند می‌روند هزارتوی بالاخانه چشم‌به‌راه وقتی می‌نشینند که دیگر نه از تاک نشان بماند و نه از تاک‌نشان. اگر هم توی گوششان بخوانم که آخر حالا که نان یادنگاری (خاطره‌نویسی) توی روغن است کوتاه بیایید،  پشت چشمی نازک می‌کنند و رو برمی‌گردانند. خب، کاری نمی‌شود کرد. داستان را دوست دارند، یادنگاشت را دوست ندارند. شاید خیال می‌کنند یاد یا خاطره خطاکار است، یا یادنگاشت آینه‌دار روراستی نیست و آینه را جوری کژ-و-راست می‌کند که کژی‌های یکی پیدا و راستی‌های آن یکی ناپیدا باشد، یا یادنگاری در زمانه‌ی «هر باسواد یک نویسنده»  کاری پیش‌ پاافتاده‌ و حوصله‌سربر است. اگر این‌طور باشد، خیالشان پُربی‌راه نمی‌رود. شاید برای این‌که آدم‌های بیشتری را از بالاخانه بیرون بکشانم، بایستی بروم پی راه‌ها و فورم‌های دیگری که نه به گریزپایی داستان باشند و نه به دست‌به‌نقدی یادنگاشت. یا شاید بایستی از فکر آفتابی‌کردن آدم‌های بالاخانه‌ام بگذرم و بگذارم گنج پنهان خودم‌-ـو-خودم باقی بمانند. خوبی این راه دوم آن است که عذاب نوشتن و دلشوره‌ی چه‌کنم را پس می‌‌راند. بدی‌اش این است که گاهی صدای بعضی از آدم‌های بالاخانه را درمی‌آورد. این بعضی بیشتر آن آدم‌هایی‌اند که انگار دینی به گردن من دارند. به صدا می‌آیند و شکوه می‌کنند: نامی از من نمی‌بری؟ یادی از من نمی‌کنی؟

 

نام شما را بردن برایم سخت است، دکتر جاویدفر. یادی از شما کردن درد دارد، دکتر جاویدفر. این‌همه سال کنجی از خیال من ساکت بودید، حالا که دوباره رستاخیزی علم شده، آمده‌اید می‌گویید: نامی از من نمی‌بری؟ یادی از من نمی‌کنی؟ می‌گویم که نمی‌توانم. مثل آن روز به نگاه و تکان سر و اشاره‌ی دست می‌گویید: برو دختر، برو! نفسم می‌گیرد. نفسم باز می‌شود. سنگِ سختی نرمه‌خاک می‌شود. کوهِ درد پرِ کاه می‌شود.

 

این‌همه سال چه‌همه نام که از یادم رفته، اما نام شما، دکتر جاویدفر، یادم مانده. با همین ترکیب عنوان و نام خانوادگی هم یادم مانده. یادم می‌آید همان روزها هم به زبانم نمی‌آمد کسی را که پزشک نیست دکتر صدا کنم. به رسم روز بالادستی‌های دفتر و سازمان را دکتر و مهندس صدا کردن خوشایندم نبود. حتا رئیس دفتر که آن‌ زمان به چشمم ابهتی رئیسانه داشت، در ذهن و بر زبان من، نه دکتر حاج‌یوسفی، که آقای حاج‌یوسفی بود. پس چرا شما که معاون بودید و ابهت رئیسانه هم نداشتید، دکتر جاویدفر بودید و ماندید؟ انگار از همان اول،  بی‌ آن‌که بدانم شما چه فرقی با دیگران دارید، بین شما و دیگران فرق گذاشته بودم.

 

۵۳ شما را دیدم یا ۵۴، درست یادم نمی‌آید، دکتر جاویدفر. آن سال‌ها می‌گفتند گوشه-‌و-کنار بعضی از دستگاه‌های دولتی می‌گذارند مخالف‌های رژیم و چپ‌های زندان‌کشیده هم کاری بگیرند و نانی داشته باشند. یکی از این گوشه-‌و-کنارها هم گویا دفتر برنامه‌ریزی بود. من دانشجوی کم‌سن‌-و-سالی بودم که نه زندان رفته بودم، نه کار سیاسی کرده بودم. با این‌همه به گناه همسری و همراهی با کسی که اولین هدیه‌اش به من «فصل‌های سبز» و مقاله‌های پویان بود، صابون ساواک طوری به تنم خورده بود که از سایه‌ی خودم هم می‌ترسیدم. تا گره‌ی بی‌پولی مزمن کور نشود و بشود با دل راحت وقت صرف مشقِ نوشتن و ترجمه کنم، بایستی کاری گیر می‌آوردم. به گمانم سال ۵۳ بود که توانستم کارمند قراردادی گروه شهری دفتر برنامه‌ریزی بشوم. سال پیشش برای من سال «تولدی دیگر» بود — سال بیرون‌پریدن از پیله‌ی امن زندگی در خانه‌ی پدری، پیاده‌شدن از قطار فرصت‌های طلاییِ درس و کار در شرکت نفت، و سوارشدن به قطاری که بار سیاستش اگر پُر یا پوک بود، رو به ناکجاآبادی داشت که سر‌های سودایی و پرشر-و-شور را به خودش می‌خواند. سال ۵۳ گرچه سرخوش از هوای تازه و کشف فضای روشنفکری و دنیای اهل کتاب بودم، دلهره‌ی درد تاوان سرکشی را هم داشتم. هول-‌و-هیجان آن سال‌ها برای من آن‌قدر نفسگیر بود که چندان چیز زیادی از خرده‌ریزهای زندگی و کار روزمره‌ی آن دوران یادم نمانده. این را اما یادم می‌آید که اتاق گروه ما، نه در خود سازمان برنامه، که انگار در خیابان صفی‌علیشاه بود و شما و بالادستی‌‌های دیگر آنجا نبودید.

 

شما را، دکتر جاویدفر، در ساختمان بزرگ و نوی خیابان تخت جمشید خوب به یاد می‌آورم. کی از صفی‌علیشاه به تخت جمشید رفتیم را یادم نمی‌آید. اما در ساختمان تازه و ناهارخوری آن هم بالادستی‌های دفتر و سازمان را می‌شد دید، هم بچه‌های گروه‌های روستایی را، و هم مشاورهای امریکایی را. من همچنان دانشجو بودم و همچنان با یکی از گروه‌های شهری در اتاقی کوچک در راهروی عمود بر راهروی اتاق شما کار می‌کردم. دانشجوی جامعه‌شناسی نبودم که در جمع دانشجوها و استادهای دانشکده‌ی علوم اجتماعی باشم. قید خانواده و سودای کار کتاب هم نمی‌گذاشت که با رفتن به سفرهای شهری و روستایی از همکاری و همسفری به دوستی با کسی برسم. کم‌حرفی و کم‌رویی و مردم‌گریزی هم در کار بود. با این‌همه کارکردن با همکارهایم را دوست داشتم. از من بزرگتر و دنیادیده‌تر و باسوادتر بودند و با بحث‌های پرشور بر سر موضوع‌های اجتماعی-سیاسی آن اتاق کوچک دربسته را برایم کلاس درس می‌کردند. از این بالاتر، گیرایی دفتر و کار در دفتر در آن سال‌ها برای من در این بود که در جمع خودی‌هایی بودم که درواقع ناخودی‌ یا ناجور به حساب می‌آمدند — جمعی کوچک و خاموش که لابلای جماعت همرنگ و پرهیاهوی کارمندان و مشاوران و مدیران «آسه‌ برو، آسه بیا» کاری می‌کردیم تا کارتی بزنیم و دستمزدی بگیریم. در جمع ما کسی از کسی در باره‌ی گذشته یا گرایش سیاسی‌اش نمی‌پرسید، اما فرق جمع ما با جماعت آن‌ها راز سربه‌مهری نبود. شما که در ساختمان خیابان تخت‌ جمشید بالادستی ما بودید، دکتر جاویدفر، از این فرق خبر داشتید. این من بودم که هنوز از فرق شما با بالادستی‌های دیگر خبر نداشتم.

 

سال ۵۴ سال غریبی بود، دکتر جاویدفر، حتمن یادتان می‌آید. قیمت نفت بالا پریده بود. بادکنک خودبزرگ‌بینی شاه هوا رفته بود. پارانویای کهنه‌اش عود کرده بود. ورای حال‌وهوای «همه چی آرومه، من چقدر خوشبختم» واهمه‌ای زیرپوستی پخش می‌شد. مترسک حزب رستاخیز علم شده بود. گفتند هر که مخالف رژیم است گذرنامه‌اش را بگیرد برود. نوشتند (۹ فروردین ۵۴) کارمند بازنشسته‌ای با «عقاید کمونیستی» درخواست گذرنامه‌ی بی‌هزینه و خروج از ایران و کوچ به شوروی کرده. در اداره‌ها هوچو افتاد هر کس عضو حزب نشود، بی‌کار می‌شود. در دفتر و در سازمان — مثل هر اداره‌ی دیگر — جماعت همرنگ برای رستاخیزبازی کف زدند. جمع ناجور بود که باید فکری به حال خودش می‌کرد. بی حرف‌وسخن انگار چاره این بود که کسی به روی خودش نیاورد. کدام روز و کدام ماه بود را یادم نمی‌آید، اما روزی بود که هیچ‌کدام از هم‌گروهی‌های من، اختیاری یا اتفاقی، نیامده بودند. ناگهان در باز شد و یکی آمد و خبر داد که همه «موظف‌اند» برای رستاخیز به میتینگ سراسری بروند. حالا این را هم یادم نمی‌آید که وظیفه‌ی سیاهی‌لشکر اداری کف‌زدن و شعاردادن برای سخنران‌های سینه‌چاک و جان‌نثار بود، یا عضوشدن گله‌ای در حزب واحد. هرچه بود، این وظیفه از من برنمی‌آمد. از خشم و از درماندگی حال موش به‌تله‌افتاده را داشتم. کارت یا ساعت زده بودم و نمی‌شد خودم را به آن راه بزنم. چون پیشتر فکرهایم را کرده بودم و خیال نداشتم جدی یا شوخی در نمایش شاهانه سیاهی‌لشکر باشم، از اخراج باکی نداشتم. از بی‌کاری و بی‌پولی و بی‌خانمانی دوباره و بیشتر از آن از گزک‌دادن به دست ساواک بود که واهمه داشتم. بی‌ آن‌که درست بدانم چه بهانه‌ای می‌خواهم بیاورم، بلند شدم راه افتادم طرف اتاق شما، دکتر جاویدفر. پشت در اتاق شما هم زانوهایم سست شده بود، هم کف دست‌هایم عرق کرده بود. محال بود بتوانم چشم‌درچشم شما دروغی سر هم کنم. در که باز شد، شما بودید که پشت به پنجره‌ی نورگیر رو به خیابان نشسته بودید، من بودم که تکیه‌به‌چارچوب در در سایه‌ی راهرو ایستاده بودم. دهن باز کردم تا به تته‌پته حرفی بزنم. یادم نمی‌آید چه گفتم، اما خوب یادم می‌آید شما به نگاه روشن و تکان سر نرم و اشاره‌ی دست دوستانه گفتید: برو دختر، برو!

 

آن روز، دکتر جاویدفر، پشتگرم به تایید شما و دلشاد از دریافتن فرق شما با دیگران، از راهروی سایه‌گیر به خیابان آفتابی دویدم و رفتم. چند ماه بعد پف و هول رستاخیز خوابیده بود، اما لابلای وزوز سوهانِ روحِ «همه چی آرومه» پچ‌پچه‌ی تمدید نکردن قرارداد زندان‌رفته‌ها پیچیده بود. سال ۵۵ بود انگار که نوبت به گروه ما هم رسید. من زندان‌نرفته به اختیار خودم از دفتر رفتم و دیگر شما را ندیدم. من رفتم و شما ماندید. و باز-و-باز من رفتم و باز-و-باز شما ماندید. و همچنان در همه‌ی این سال‌های دراز و پرزخم که من رانده‌ـو-مانده رفته‌ام، شما هم بوده‌اید و هم مانده‌اید. نبوده نبوده‌اید، دکتر جاویدفر، که نامی از شما ببرم. رفته نبوده‌اید، دکتر جاویدفر، که یادی از شما کنم.

 

از ۵۵ تا ۹۷  در خیال باطل بودم؟ باور نمی‌کنم، دکتر جاویدفر. ناگهان سکوت خیالخانه‌ی من را شکستید که چه بشود؟ که بروم گوگل کنم تا در عالم مجازی سر نخی از شما به دستم بیاید؟ که پرهیبی سیاه را جای نقش خیال چهره‌ی پریده‌رنگ و پیکر باریک و بالای بلند شما بنشانم؟ که شما را در ویدیوی سه‌دقیقه‌ای جان‌باختگان حزب توده و لابلای چند خط انشا و شعار حزبی پیدا کنم؟ که بفهمم هم‌‌سال پدر من بودید؟ که بدانم سالی که من به دنیا آمدم، به تاوان خطا و خیانت بالادستی‌های عافیت‌طلب حزب توده به زندان رفتید و ۵ سال حبس کشیدید؟ که بخوانم سال ۶۲ — وقتی که حزب توده در نهایت جان‌نثاری برای نظام مقدس جفای آن را هم به جان می‌خرید — دوباره به زندان افتادید و این‌بار ۵ سال بعد در کشتار جمعی سال ۶۷ سربه‌دار شدید؟

 

جان شما از جنس دیگری بود، دکتر جاویدفر. فرق شما با دیگران در خط یا نشان سیاسی شما نبود، در آن جان آزاده‌ای بود که نه دروغ و دورویی  رستاخیز شاهانه و نظام مقدس شیخانه را برمی‌تابید و نه به «هدف وسیله را توجیه می‌کند» رفقا اعتنایی داشت. ۴۰ سال پیش شما را به پای دار بردند و به جایگاه رساندند، اما شما پیش از آن با من و در خیال من بوده‌اید. شما، دکتر جاویدفر، بوده‌اید و مانده‌اید و می‌مانید تا وقت کم‌آوردن و پاسست‌کردن به سراغتان بیایم و از شما بشنوم: برو دختر، برو!

 

پاییز ۹۷

 

 

 

 

Advertisements

فیسبوکانه/۱۱نوامبر ۲۰۱۸

IMG_1701 3

بیست سال پیش در چنین روزی با چنین عکسی در گذرنامه‌ی ایرانی ترک تهران کردم — خسته از صبری که پس از بیست‌سال لبریز شده بود، از طاقتی که پس از بیست سال طاق شده بود، از امیدی که پس از بیست‌سال نومید شده بود. بیست سال مانده بودم تا باور کنم که می‌توانیم بایستیم و زیر بار زور و ستم نرویم. مانده بودم تا باور کنم که در سایه‌ی بگیروببند و جنگ و نادانی و نامردمی هم می‌توانم کارهایی را که از عهده‌ام برمی‌آمد، پیش ببرم. خیال کرده بودم می‌شود اهل مماشات نبود و دوام آورد. می‌شود تکرو بود و پیش رفت. می‌شود کنجی نشست و کار خود کرد. نشد. نتوانستیم. نخواستیم. نگذاشتند. نتوانستم. هر چه بود، به باور شکست و دست خالی که رسیدم، دل از تهران کندم.

تهران برای من پایتخت ایران نبود. شهری بود که از میان همه‌ی شهرهای دنیا «دیار حبیب» من شده بود. شهری که یک سرش خانه‌ی پدربزرگ بود، سر دیگرش خانه‌ی مادربزرگ. تهران شهری بود که خاکش خاک پدرم و هوایش هوای مادرم بود. شهری که کوه و کلاغ و چنار و گربه‌اش چهارگوشه‌ی چشمم بود. تهران سهم من از وطن بود.

بیست سال پیش ترک تهران برای من ترک وطن بود. وطنی که جبر تاریخی و جغرافیایی اگر بود یا نبود، عاشقانه و بی هیچ سببی دوستش داشتم. وطنی که می‌خواستم سهمی در ساختنش، در آبادی‌و آزادی‌اش، داشته باشم و نتوانستم. وطنی که با «خواستم نشد» من و دیگرانی چون من شد انگور خوبی نصیب شغال‌های خانگی.

غریبی در غربت سخت است اما سخت‌تر از غریبی در وطن نیست. سخت‌ترین سخت‌ها هم غریبی در دنیاست. من شاید چون هر سه را از سر گذرانده‌ام، این‌همه سخت‌جان شده‌ام — آن‌قدر که نه بیست سال تقویمی، که بیست‌هزار سال تلخی را طاقت بیاورم تا یا گذرنامه‌ی ایرانی‌ام از خفت حجاب زوری آزاد بشود یا شناسنامه‌ام با عکس بی‌حجاب باطل بشود.


وقتی از نویسنده‌ی موفق حرف می‌زنیم …

(منتشرشده در شهرگان. شهریور ۹۷)

به تقلید از ریموند کارور، نویسنده‌ی امریکایی، خوب است از خودمان بپرسیم: وقتی از نویسنده‌ی موفق حرف می‌زنیم، از کی حرف می‌زنیم؟ نویسنده در اینجا یعنی هر آن کسی که ادبیات داستانی یا ادبیات ناداستانی می‌آفریند یا به‌ زبان امروزی تولید می‌کند — از داستان‌نویس و شاعر و نمایشنامه‌نویس گرفته تا جستارنویس و سفرنگار و یادنگاری که کارش ارزش ادبی هم دارد. موفقیت یا کامیابی یا کامگاری هم بنا به فرهنگ‌ها خوشبختی و پیروزی و رسیدن به کام یا خواسته یا آرزو معنی شده. پس اگر بخواهیم بدانیم نویسنده‌ی به‌‌ کام دل رسیده چه‌جور نویسنده‌ای است، پیش از هرچیز  باید بدانیم آرزویش چه بوده یا به کدام‌یکی از آرزوهایش رسیده. این هم باید یادمان باشد که آرزویی که  از نگاه ما کامیابی‌ می‌آورد، چه بسا از نگاه دیگران، از جمله خود نویسنده، آرزویی نباشد یا آرزویی کامیابی‌آور نباشد. این‌ یعنی که کامیابی نویسنده سرشتی نسبی دارد و به‌فراخور زمان و زمانه، تاریخ و جغرافیا، فضای اجتماعی- فرهنگی، داوری دیگران و حال‌وهوا و ویژگی‌های فردی خود نویسنده معنی می‌شود.

به‌گمانم کسی نمی‌تواند در این تردید کند که گل آدم را با آرزو سرشته‌اند. می‌شود گفت پولدوستی یا شهرت‌خواهی یا قدرت‌پرستی یا زیاده‌خواهی یا هر سودای دیگری از این دست هم از خواسته‌های ازلی-ابدی آدم‌هاست. همچنین است کشش و خواهش چیرگی بر سختی‌ها و ردشدن از هفت‌خوان‌ها و رسیدن به خودخشنودی. بااین‌همه در پریروز و دیروز تاریخ آرزوی کامیابی آن‌قدر دور و سخت و بزرگ می‌نمود که انگار که برتری یا مزیتی باشد، بیشتر در خیال و واقعیت زندگی بزرگان — شهریاران و پهلوانان‌ و فرادستان — پیدا می‌شد. دست کم به گواهی روایت شفاهی و نوشتاری تاریخ و ادبیات شاید بشود گفت که در گذشته بیشتر این مهتران بودند که آرزوی پیروزی و افتخار و رسیدن به جاه‌وجلال و مال‌ومقام به دل راه می‌دادند. کهتران هم البته اگر فرصت و فراغتی از رنج روزگار می‌یافتند، دلشان هوای همای سعادت و کبوتر بخت می‌کرد تا از کمی شادکامی و اندکی آسودگی برخوردار بشوند. امروز چنین نیست. در هیچ دوره‌ای از تاریخ کامیابی این‌همه هدف و غایت آمال همگانی نبوده.

هم زمانه زمانه‌ی فردگرایی است، هم چرخه‌ی تولید و مصرف روی دور تند و جنون‌آمیز است، و هم دنیا چه واقعی و چه مجازی به آوندهای پیوسته (ظروف مرتبطه) می‌ماند. در این حال کامیابی ایده‌ال یا دلخواهی جهانگیر است که الگو‌های ریزودرشت آن، به‌فراخور نیاز و توان هرکس در هرکار و رشته و زمینه، در بسته‌‌بندی‌های گوناگون در دسترس‌اند تا همه، از نابغه و تیزهوش گرفته تا کم‌هوش و کودن، بتوانند بهره‌مند بشوند. دیگر برخلاف گذشته نیازی به این نیست که ناگهان و دست‌ بر قضا کبوتر بخت روی سر کسی بنشیند تا به تخت قدرت تکیه بدهد. کافی‌ست ترفندهای پیداوپنهان بالارفتن از نردبان پیشرفت و پیروزی در پهنه‌ی سیاست را یاد بگیرد و پیگیرش باشد. راه پولدارشدن هم نه در یافتن گنج که در یافتن فوت‌وفن‌های پول‌یابی و پول‌سازی — همچنین پول‌شویی — یا برنده شدن در لاتاری است. برای پرآوازه شدن هم به‌جای شکستن شاخ غول می‌بایستی پی یادگرفتن خم‌وچم ستاره‌رسانه (سلبریتی) شدن بود – پدیده‌ی شاخ اینستاگرم گواهی‌ست بر این که هر نوع جوینده‌ی شهرتی یابنده است. به‌این‌ترتیب برای رسیدن به قدرت یا ثروت یا شهرت که پرهواخواه‌ترین نشانه‌های کامیابی‌اند، دستورنامه‌ و راهنما بسیار است.

روند جهانی‌شدن و شتاب تند دگرگونی‌‌ها دنیای کتاب و ادبیات را هم یکسره دیگرگونه کرده. نویسنده دیگر نه مثل گذشته‌ی دور وابسته به حاکمان و اشراف است و نه مثل گذشته‌ی نزدیک امیدوار به یافتن ناشری که دستنویس را از او بگیرد و او را از کار چاپ و پخش و بازاریابی و فروش معاف کند. حالا نویسنده بسیار و تولید انبوه و کتاب کالا و رقابت نفسگیر است و ادبیات هم کسب‌وکاری شده تابع اقتضاهای بازار اقتصاد فرهنگی (اقتصاد تولید و توزیع و مصرف ادبیات و هنر). هرچند یافتن کارگزار و ناشر بزرگ یا حتا متوسط چالشی وقت‌گیر و توانفرسا و دلسردکننده شده، راه نوشتن به روی همگان باز است و هر کس می‌تواند با پیداکردن ناشران کوچکی که چرخ کسب‌شان به نیروی بخشانه (گرنت) می‌گردد و یا به شیوه‌ی خودنشری صاحب‌‌کتاب بشود. در نظام متکی به سرمایه و سود و بازار نویسنده مهره‌ای‌ست که اگر درست کار کند جایی دارد. چنین نظامی نه تنها با دسترس‌پذیری اطلاعات و کلاس‌ها و دوره‌های آموزشی و راهنما‌ها و خودآموزها فرصت یادگیری همه‌ی فوت‌وفن‌های هردو شیوه‌ی نشر و ترفندهای بازاریابی و بازارگرمی را برای نویسنده فراهم می‌کند، که حتا کبوتر بختِ برنده‌شدن در جایزه‌های ادبی را هم در دور سر او پرواز می‌دهد.

کامیابی بزرگ و گل‌درشت و البته کلیشه‌ای در این‌هاست: بردن جایزه‌ای دهان‌پرکن و پرفروش‌شدن و ستاره‌رسانه‌شدن و جهانی‌شدن (که این یکی گویا از زمره‌ی آرزوهای دنیای ادبی جهان‌سومی‌هاست). این تصویری‌ست که جهان رسانه‌زده‌ و سوداپرست ما از نویسنده‌ی موفق می‌سازد و به خورد همگان می‌دهد و برخی از نوقلم‌ها را به این بی‌راهه می‌اندازد که با نوشتن و کتاب‌‌درآوردن می‌شود زودتر و آسان‌تر از راه‌های دیگر هنرمندی سرشناس شد. بااین‌همه از آنجا که موتور چنین جهانی با سوخت متوسط‌ها کار می‌کند، در «بازار خودفروشی»اش همه‌جور باسمه‌ و بدل و«مشابه‌» کامیابی پیدا می‌شود تا هیچ نویسنده‌ای از خوان خوشبختی بی‌نصیب نماند: کتاب دربیاید، تبریک؛ عکس و اسمش در رسانه‌ای بیاید، تبریک‌درتبریک؛ رونمایی و جشن امضا برایش برگزار شود، کف بلند و …

نمی‌شود انکار کرد که این بازار و آن صحنه‌ی نمایشی پروسوسه‌اش برای نویسنده هم مثل هر کس دیگری می‌تواند فریبا باشد. این هم هست که میل به ماندگاری و تمنای جاودانگی از آرزوی نام و نان و بلندپایگی کم‌کشش‌تر نیست. چه بسا نویسنده‌هایی غرق این سودا باشند که روزی بهترین و یا بزرگترین نویسنده‌ی دنیا بشوند و بزرگترین و بهترین شعر یا داستان جهان را بنویسند و یا نوبل ببرند و پرفروش بشوند. بااین‌همه هر کامیابی‌ کوچک‌ یا بزرگ پساکتابی وابسته به روابط نویسنده با جهان بیرونی و ربط کتاب او با جهان بیرونی‌ است و جامعه برای اندازه‌گیری آن‌ سنجه‌هایی دارد. این دست کامیابی‌ها چون نمایشی و نمایانند، در در دیدرس‌ یا رویه یا بالا قرار می‌گیرند. دنیای نویسنده اما تنها در جهان بیرونی معنی پیدا نمی‌کند. به زبان شاعر (میرفندرسکی) می‌شود گفت: «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی». جهان درونی نویسنده همان صورت زیر است که جز نویسنده و کارش به چیزی دیگر و کسی دیگر راه نمی‌دهد. در این «صورت زیرین» پرسش‌ها پیچیده‌اند و اندازه‌گیری کامیابی راهی به جایی نمی‌برد. اینجا دیگر قاعده‌ها و الگوها و کلیشه‌ها کارگر نیستند. هر نویسنده‌ای خودش می‌بایستی رویا یا کابوس یا آرزویش را تعریف کند. این که  آیا در این جهانِ به‌نهایت فردی و خصوصی نویسنده کامیاب یا پیروز می‌شود یا نمی‌شود، پرسشی‌ست که هر نویسنده‌ای به شیوه‌ی خودش به آن پاسخ می‌دهد.

پس اگر شما از من بپرسید وقتی از نویسنده‌ی موفق حرف می‌زنیم از چی حرف می‌زنیم، می‌گویم: از موفق حرف می‌زنیم که آن بالا زیر نورافکن صحنه دارد برای بی‌شمار خواننده-هوادار شیفته سرودست تکان می‌دهد. از نویسنده حرف می‌زنیم که آن زیر در خلوت تنهایی چنان درگیر کلنجاررفتن با خودش و با کلمه‌هاست که حتا به سایه‌ی خودش هم نیم‌نگاهی نمی‌اندازد.


مهرگان ادب برای ادبیات برونمرزی

(این یادداشت به پیشنهاد رادیو زمانه نوشته شده)

بلای چهل ساله‌ی نظام حکومتی دست‌پخت خمینی زخم‌های کاری زیادی به ما زده و ما را گرفتار پیامدهای هولناکی کرده. به باور من خمینی از همان ب بسم‌اللهِ سودای اسلام سیاسی خودش چند تز پخته داشت که پیاده‌شان کرد. یکی از تزها این بود که «جمهوری اسلامی (ایران)» را جای ایران نشاند تا آن را از فراز یک گذشته‌ی پاک‌شده و خالی پس ببرد و برساند به عصر حجری که برایش عصر اسلام ناب محمدی بود. پس گسست تاریخی-اجتماعی-فرهنگی پیش و بیش از آن که از نتایج سحر نحس رژیم تازه باشد، نیت و هدفی آگاهانه‌ بود. این سودا هم با سرکوب گسترده و کشتن و به‌زندان‌انداختن و تاراندن مخالفان و هم با سیاست‌گذاری‌های فرهنگی واپسگرایانه و نفس‌‌بُر دنبال شد. جنگ و بی‌تدبیری وفساد اقتصادی و نابسامانی‌ و خفقان اجتماعی هم همراه شدند. با فراهم‌شدن امکان فرار از جبر تاریخی-جغرافیایی موج‌های پی‌درپی کوچندگان پشت سر موج‌ تبعیدی‌های سال‌های اول انقلاب روانه شدند. رسیده‌ایم به جایی که گفته می‌شود ۸ میلیون ایرانی خارج‌اند (خبرآنلاین، ۳ شهریور ۹۷) و همچنان سیل گریز و پراکندگی روان است.

جداکردن و جداشدن ادبیات برونمرزی از ادبیات درونمرزی فقط یک رویه از چند‌رویه‌ی این پراکندگی و گسست فراگیر است. سیاست پاک‌کردن و بریدن و مرزکشیدن میان خودی و ناخودی به بیرون و درون کشور بسنده نکرده و نمی‌کند. در عرصه‌ی ادبیات این سیاست با ابزار و غربالی به نام سانسور هر نویسنده‌ای — چه ایران‌نشین و چه خارج‌نشین – را که تن به بایدونبایدهای نظامی توتالیتر نمی‌دهد، از دور خارج می‌کند. «میزان» در این نیست که نویسنده ایران‌نشین است یا نه، و کتابش کجا و چطور درآمده. خطکش سانسور پی نگه‌داشتن مرز خودی و ناخودی و دوام گسست ذهنی است چون می‌داند که گسست مکانی دیگر مثل گذشته کارساز نیست.

در دو دهه‌ی گذشته با همه‌گیرشدن اینترنت و گوشی هوشمند، رواج رسانه‌های ریزودرشت، پیداشدن پدیده‌ی «دوزیستان» — ایرانی‌هایی که یک پا در میهن و یک پا در غربت دارند — و افزایش رفت‌وآمدها و سفرهای خارجی فاصله‌ی میان وطن‌نشین‌ها و خارج‌نشین‌ها کم و کمتر شده. فاصله‌ی میان کتاب قدغن (سانسورگریز) و خواننده هم همین‌طور. رژیم البته بی‌خبر نیست که کتاب قدغن می‌تواند در اینترنت در دسترس باشد یا از راه مسافر به ایران برسد یا از راه کشور همسایه و نشر زیرزمینی سر از بازار کتاب دربیاورد. اما همان‌طور که حجاب برای ج.ا. امری آن‌قدر ناموسی است که با بدحجابی می‌سازد تا تن به بی‌حجابی ندهد، سانسور هم برایش امری آن‌قدر الاهی و ولایی است که این واقعیت‌ها را به روی خودش نیاورد.

پس سانسور کتاب که در اصل ابزاری برای سرکوب آزادی اندیشه و بیان بوده و هست، درواقع تنها یکی از شاخ‌های غول سانسور مقدسی است که کارش پاسداری از فرهنگ تقیه و روش زندگی پستویی و تقسیم ذهن به بیرونی و اندرونی است. «برهان قاطع» در این چهل‌سال این بوده که هر کسی که با ج.ا. سر ناسازگاری دارد، نماند و برود و اگر نابود نمی‌شود نابوده انگاشته شود. حکم هم این بوده که ادبیاتی که تن به سانسور نمی‌دهد، نادیده و ناخوانده بماند تا زنده‌به‌گور شود. اما ادبیات سرشت حکم‌گزار و فرمانبری ندارد و مرز و حد و برچسب هم نمی‌شناسد.

کار و بار ادبیات فارسی معاصر بر دوش و بر عهدی کسی جز جماعت ادبیاتی‌ها نیست. پس این هم بر عهده‌ی اهل ادبیات — از نویسنده و مترجم وناشر گرفته تا نهادهای فرهنگی و خواننده‌ — است که میان ادبیات برونمرزی و ادبیات درونمرزی به هر راهی که شدنی باشد پلی بزنند و نگذارند که پیکره‌ی ادبیات فارسی تکه‌پاره بشود. ادبیات برون‌مرزی یا به بیان دقیق‌تر ادبیات قدغن (سانسورگریز) پاره‌ای از این پیکره است که بریدن آن یا ندیدنش نه فقط از تاب‌وتوان پیکره می‌کاهد که آن را ناقص و ناتمام می‌کند. این پاره خالی‌ها‌ی آن پاره‌ی دیگر را می‌پوشاند و کمرنگ‌هایش را پررنگ می‌کند. ناگفته پیداست که هر کاری، در هر سطح و اندازه‌ای، برای نگهداری یکپارچگی ادبیات فارسی هم ضروری است و هم بایستی پشتیبانی بشود. اگر نهادی ناوابسته (مستقل) مانند مهرگان که پیشینه و کارنامه‌ای روشن و معتبر دارد، بتواند در این راه گامی بردارد، چیزی جز این نمی‌بایست گفت که: کوششش ستوده و همتش پایدار باد!

*

ادبیات و نشر برونمرزی تاریخی کم‌وبیش چهل‌ساله دارد، چون بخشی از موج اول تبعیدی‌های پس از انقلاب اهل اندیشه و ادبیات و قلم و کتاب بودند و با همه‌ی نابسامانی‌ها و سختی‌ها کار نوشتن و کتاب‌درآوردن را پی‌گرفتند. کم‌کم ناشرهای برونمرزی پا گرفتند و دوام آوردند و بیشتر و روزآمدتر شدند. در دهه‌ی گذشته هم با رواج ایکتاب (کتاب الکترونیک) و نشر درخواستی (چاپ بر پایه‌ی تقاضا) شمار کتاب‌های درآمده در بیرون از ایران — چه از راه نشر سنتی و چه از راه نشر مدرن و آمازونی و چه با ناشر و چه به شیوه‌ی خودنشری — بسیار شده. این‌ها به معنی آن است که نهادی که بخواهد به این پاره از ادبیات جایزه بدهد، با حجم کوچکی سروکار ندارد. اما از آنجایی که دلیل یا بازدارنده‌ی اصلی درنیاوردن کتاب در ایران سانسور است، نباید ندیده گرفت که بخشی از این مجموعه که ویژگی بنیادی آن سانسورگریزی است، ارزش ادبی چندانی ندارند. بنابراین نهاد جایزه‌دهنده می‌بایستی سازوکاری را به‌کار ببرد که هم حق دیده‌شدن هیچ کتابی خورده نشود و هم وقت و انرژی داوران بیهوده هدر نرود. سوای این، برای رعایت اصل عدالت به‌گمانم می‌بایستی حساب کتاب‌اولی‌ها یا نویسنده‌‌های نوقلم را از حساب نویسنده‌‌های پیشینه‌دار سوا کرد. چون هم‌سنجی نخستی(کار اول)‌ها با کارهای دیگر یا ظلم به نویسنده‌ی تازه‌کار است یا ظلم به نویسنده‌ی کارآزموده.

*

قاعده این است که جایزه به اثری داده شود که ارزش ادبی چشمگیری دارد تا به این ترتیب بشود از گم‌شدن آن در میان انبوه کارهای تولیدشده پیشگیری کرد. یعنی اصل بر کشف کار ارزشمند و بازشناسی و سپاسداری کیفیت و ارزش است. پیداشدن خواننده و پرفروش‌شدن آن در پی این بازشناسی و قدردانی می‌آید و در برابر آن یا در تناقض و تضاد با آن نیست. اما از آنجایی که نوع بشر در جابه‌جاکردن اصل و فرع و ساختن تالی فاسد استعداد شگفتی دارد، می‌بینیم که در برخی از جایزه‌ها – از جمله در بزرگترینش، نوبل – حساب‌وکتاب‌های دیگری بر اصل ارزش و کیفیت اثر می‌چربد. درهرحال در زمانه‌ای که حرف اول و آخر را سرمایه و سود می‌زند و بازار می‌تواند در قالب‌های ذهنی مردم و الگو‌های مصرف دستکاری کند و کار به جایی کشیده شده که از ادبیات کسب‌وکار و از نویسنده ستاره‌رسانه (سلبریتی) ساخته می‌شود تا هرچه بیشتر پول‌سازی بشود، چاره‌ای نیست جز این که بپذیریم در عالم واقع کارکرد جایزه‌ چشمگیرتر از علت وجودی آن است

 

 


خشت اول برای بررسی ادبیات قدغن ایران

img_1753.jpg

Photo credit: Pari Riahi

(به پیشنهاد رادیو زمانه در نکوداشت خانم تیره‌گل این یادداشت نوشته شد)

ملیحه‌ خانم تیره‌گل را ندیده‌ام و کتاب‌هایش هم در دسترسم نبوده که خوانده باشم. این از نابختیاری من بوده بی‌تردید و نیز از نابسامانی دنیای کتاب فارسی و پراکندگی ناخواسته و ناگزیر اهل قلم سرزمینی که کابوس گذشته‌اش تاخت‌وتاز بیگانگان بود و کابوس حالش نادانی و ندانم‌کاری زورگویان خودی. بااین‌همه بیست‌سالی می‌شود که با نام ملیحه‌ی تیره‌گل و کار سترگش آشنا شده‌ام، یکی‌دوباری پیام و سلامی به هم رسانده‌ایم، چند جستار و چند گفت‌وگو از او خوانده‌ام، و دورادور نگاهم پیگیر خبری از کارها و کتاب‌هایش بوده. جهان ادبیات جهان بی‌مرزی و بی‌کرانی است و تکه‌ای از این جهان که از آن ادبیات ایرانی  فارسی‌زبان است، برای من آن کنج مانوسی است که اهلش را آشناترین می‌بینم و می‌دانم. این تکه اگر سرزمینی است که باید بپاید یا خاکی که باید بارور شود یا باغی که باید سبز شود، نیازمند عشق بی‌دریغ و بی‌چشمداشت عاشقانی است که «خاک میکده‌ی عشق را زیارت» می‌کنند و بی‌هیاهو و بی‌مزد و منت قلم می‌زنند. ملیحه تیره‌گل یکی از این آشناترین‌ عاشق‌هاست که به پشتوانه‌ی کار و قلمش سرشناس هم هست. می‌دانم که در کارنامه‌‌ی این هم‌قلم نادید‌ه‌ی من چند دفتر شعر و بسیار جستار و مقاله است، اما من هم — شاید مثل برخی یا بسیاری — او را پیش و بیش از هر کار با «مقدمه‌ای بر ادبیات فارسی در تبعید» به‌خاطر می‌آورم و بی‌صبرانه چشم‌به‌راه درآمدن مجموعه‌ی کار بزرگش «سی‌سال ادبیات فارسی در تبعید» هستم. کار او در نقد و بررسی ادبیات فارسی در تبعید مثل هر کار پیشگام دیگری به‌خودی‌خود ارزشمند است چرا که خشت اول و کتاب پایه و مرجع به‌شمار می‌آید. از پس سپری‌شدن چنددهه رسیده‌ایم به جایی که ببینیم پیکره‌ی ادبیات فارسی نه یک‌‌دست و یک‌نواخت که چندپاره و گونه‌گون است و پاره‌ی برونمرزی یا «در تبعید» آن – به تعریف خود نویسنده – کمتر از پاره‌ی درونمرزی آن درخور توجه نیست. به بیان روشن‌تر، در جایی که سانسور مزمن و فراگیر راه را بر انتشار بسیاری از کتاب‌های داستانی و شعر می‌بندد،  رشد پاره‌ی «قدغن» ادبیات ایران در بیرون از مرزهای جغرافیایی را نه می‌شود و نه می‌بایست نادیده گرفت. سوای اهمیت ادبیات در تبعید، کاستی‌ چشمگیر در نقد و بررسی و پژوهش ادبی کتاب‌های فارسی هم سبب دیگری می‌شود برای این که قدردان کار ملیحه‌ تیره‌گل باشیم و بگوییم «خداش خیر دهاد آن که این عمارت کرد.»

خرداد ۹۷

 


واژه‌نامک فیسبوکی

IMG_0573

 

(در ۱۳ آبان ۱۳۹۶ در وبگاه پارسی‌انجمن درآمده)

کاربران شبکه‌های مجازی، از جمله فیسبوک، ناگزیر به به‌کاربردن روزمره‌ی واژه‌ها و ترم‌های ویژه‌ی فضای آن شبکه‌اند. در حالی که گرایش به کاربردِ واژه‌های انگلیسی و در واقع «انگلیسی‌پرانی» در میان مردم (به‌ویژه جوانان و خارج‌رفته‌ها) پرتوان و پرشتاب است، جای شگفتی ندارد که انبوهی از این دست واژه‌ها و ترم‌های انگلیسی به‌آسانی به گفتار و نوشتار فارسی‌زبان‌ها راه پیدا کنند. درست است که در هیچ زمانی، به‌ویژه در این زمانه‌، بایسته و شایسته نیست که زبان فارسی راه را بر واژه‌های بیگانه ببندد. با این همه این هم درست است که ورود سیل‌آسا و بی‌رویه‌ی واژه‌های انگلیسی به گستره‌ی زبان فارسی این زبان را سست می‌کند. واژه‌ یا ترم بیگانه اگر در صورت نیاز به زبان فارسی راه پیدا کند و با دستگاه آوایی آن کم یا بیش بخواند و پیرو دستور و ساختار آن بشود، زیانی به آن نمی‌زند. اما اگر کار به همین روال و با همین شتاب پیش برود و کاربران زبان فارسی این چنین «دست تطاول به خود گشوده» بشوند، بیم آن می‌رود که فارسی شیر بی‌یال و دم و اشکمی بشود که دیگر هیچ «طلسم معجزتی» پناهش نباشد. از این چشم‌انداز و با این باور که هرکس که اهل قلم است و زبان را ابزار کار خود می‌داند (از نویسنده و مترجم گرفته تا دستورشناس و زبان‌شناس) بایستی به اندازه‌ی توان خود برای پایداری و استواری زبان فارسی گامی بردارد، واژه‌نامک زیر فراهم شده تا شاید راهگشا باشد. در این فهرست آنچه با دوستاره آمده، پیشنهاد من است (یعنی تا جایی که من می‌دانم دیگران چنین برابرنهاده‌ای را پیشنهاد نداده‌اند). آنچه با یک ستاره آمده، یعنی در یک منبع معتبر (مانند «فرهنگ علوم انسانی» یا «فرهنگ معاصر پویا» یا «فرهنگ واژه‌های پارسی» دکتر حیدری یا فرهنگستان) آمده و من می‌پسندم. آنچه بی ستاره آمده، یعنی به‌کار رفته اما من نمی‌پسندم. ناگفته پیداست که برابرنهاده‌های زیر در بنیاد بر پایه‌ی کاربردشان در فیسبوک پیشنهاد شده‌اند.

 

Account settings           ** گذارگاه‌های حساب / تنظیمات حساب / ساماندهی حساب

Acquaintances              *آشنایان

Activate           **به‌کار انداختن / فعال کردن

Active              **درکار / فعال

Activity log      **کاردفتر

Admin             *گرداننده / ادمین

Ads                  *آگهی‌های بازرگانی

App                 **برنامک

Basic info.        *آگهانش پایه / اطلاعات پایه

Block               **راهبند زدن

Campaign        *کارزار / کمپین

Chat                 *گپ / *گپ زدن

Chat room        **گپ‌خانه

Close friends    *دوستان نزدیک

Comment         **نگر / کامنت / نظر

Confirm           *استوار کردن / *تایید کردن

Cover photo     **عکس سَربرگه

Create              *ساختن

Data                 *داده‌ها

Delete              **پاک کردن

Download        *بارگیری / *بار گرفتن

E-book             **ایکتاب / کتاب الکترونیک

Edit                  *ویراستن /* ویرایش کردن

Embed post      **پُست را گنجاندن

Event               *رویداد

Explore            *گشتن

Face book        *فیسبوک / رخ‌نامه

Facebook page **برگه‌ی فیسبوکی

Facebook profile          **چهره‌نمای فیسبوکی

Fan                  *هوادار

Fan page          **هواداربرگه

Follow             **پیگیر شدن

Follower           **پیگیر

Forward            *باز فرستادن

Friend              *دوست

Friend request               *درخواست دوستی

Gift                  *پیشکش / هدیه

Group              *گروه

Home               *خانه

Home page      *برگه‌خانه / صفحه‌ی اصلی *

Insights            **واکاوی‌ها

Interests            **دلبستگی‌ها

Join                  *پیوستن

Like                 *پسند زدن /*پسند / لایک زدن / لایک

Link                 **بند /*پیوند / لینک

List                  *فهرست

Log in              *وارد شدن

Log out            *خارج شدن

Manage            **سامان دادن

Message           *پیام

News feed        *خبرخوان

Note                 *یادداشت

Notification      **آگاه‌باش

Option             *گزینه

Pages Feed       **برگه‌خوان

Password          گذرواژ*

PDF                 *پی.دی.اف

Pending items  **زا‌به‌راه‌ها

Poke                **سُک / **سُک زدن

Post                  *پست

Preference         *برگزینش

Privacy *خلوت   **ناهمگانی /

Profile              *چهره‌نما

Profile picture               *عکسِ چهره‌نما

Recent activity *کارِ تازه

Request                        *درخواست

Restricted list                **فهرست مرزبند شده‌ها

Remove           *برداشتن

Saved               **اندوخته / *پس‌انداز

Scroll down      **پایین آوردن

Scroll up          *بالا بردن

Search              *جست‌وجو

Section             *بخش

Share                *هم‌رسانی / به‌هم ‌رساندن

Shortcuts          *میانبرها

Social plugins              **به‌هم‌رسی‌های اجتماعی

Status               **حرف‌وحال / حسب حال / استتوس

Suggested pages           **برگه‌های پیشنهادی

Tabs                 **بخش‌نماها

Tag                  *برچسب / *برچسب زدن

Ticker              **تیک‌زن

Timeline          ** دیوار (نخست فیسبوک واژه‌ی دیوار را به‌کار می‌برد) / *زمانبندی

Timeline review           **بازبینی زمانبندی

Top story                     **سرداستان

Trending                      **(فهرست) بالاپریده‌ها

Unfriend           **نادوست / **نادوست کردن

Update             *روزآمد

Upload             *بارگذاری / *بار گذاشتن

 


با شکسته‌نویسی چه کنیم؟

IMG_0871

عکس: فرشته مولوی

 (یادداشت: در شماره‌ی ۵۷ کرگدن، ۷ مرداد ۹۶ درآمده)

ناگفته پیداست که سخن گفتن خیلی پیرسال‌تر از نوشتن است. با این همه از حدود ۳۰۰۰ پ.م. (تاریخ نخستین نوشتارهای سومریان در جنوب عراق کنونی) تاکنون زبان نوشتاری چنان کارکرد ناگزیر و جایگاه برجسته‌ای داشته که تصور نبودنش ممکن نیست. گفتار و نوشتار با یکدیگر تفاوت‌های چشمگیری دارند، اما هر کدام در جایی و به وقتی به کار می‌آیند. اگر زبان نوشتار با آموزش و تمدن و قدرت سیاسی-اقتصادی و ادبیات و هنر پیوند داشته، زبان گفتار هم زبان مردمان گوناگونی بوده که بی بودنشان دستیابی به تمدن و قدرت و هنر شدنی نبوده. بنابراین همراه با افت‌وخیز کشمکش‌های طبقاتی‌ میان فرادستان و فرودستان و دگرگونی‌های اجتماعی هر یک از این دو گونه‌ی زبان ناگزیر به همزیستی و تاثیرپذیری از یکدیگر بوده‌اند. این تاثیر گاه سازنده و سودمند بوده و گاه زوروررانه و زیانبار. اگر در دوران استبدادی زبان نوشتاری سلاحی می‌شود در دست زورمندان و زورگویان، در دوران انقلابی یا بحرانی هم زبان گفتاری مجالی برای خودنمایی یا زورآزمایی پیدا می‌کند. در دوران دموکراسی و در جامعه‌هایی که بنیاد دموکراتیک دارند و پایدار می‌نمایند، زبان نوشتار و زبان گفتار هر کدام در جای خود و در موقعیتی برابر کارکرد و نقش خود را دارند و گرچه بر یکدیگر تاثیر می‌گذارند، یکدیگر را نفی نمی‌کنند. دوران گذار و تنش و نابسامانی اما بستری برای توازن و هماهنگی و همسازی میان زبان نوشتار و زبان گفتار فراهم نمی‌کند .

 

تفاوت‌های میان گفتار و نوشتار که کم یا بیش در هر زبانی دیده می‌شوند، به خودی خود مایه‌ی ستیز و ناسازگاری میان این دو نمی‌شوند. این تفاوت‌ها در گذر تاریخ و بنا به آنچه در بیرون از زبان و در جهان گویشوران می‌گذرد، پررنگ و کمرنگ و نیز دگرگون می‌شوند، بی آن که به نابودی یا سستی نوشتار یا گفتار بیانجامند. برای نمونه در انگلیسی از زمان چاوسر به بعد تلفظ (واگویه‌ی) واژه‌ها بسیار دگرگون شده، بی آن که دیکته یا وانویسه‌ی واژه‌ها دگرگونی چندانی پیدا کرده باشد. بر این روال در انگلیسی امروزی تفاوت میان شکل نوشتاری بسیاری از واژه‌ها با شکل گفتاری آن‌ها بسیار است. در فرانسه‌ی امروزی هم نمونه‌ی پربسامد و درخور توجه از تفاوت ساختاری یا دستوری در گفتار و نوشتار را می‌توان در شیوه‌ی منفی کردن فعل‌ها یافت (در نوشتار با دو نشان منفی و در گفتار با یکی)*. در فارسی (نیز در عربی) تفاوت میان زبان گفتار و زبان نوشتار چشمگیر است. در ایران تا زمانی که سواد و کتاب در انحصار خواص بود، زبان نوشتاری در خدمت آنان بود و مردم هم با زبان‌ها و گویش‌ها و لهجه‌های خود فولکلور یا فرهنگ و ادبیات مردمی خود را داشتند. همزمان با مشروطه و پس از آن تا پیش از انقلاب زبان نوشتاری به یاری روشنفکران و نویسندگان پوست انداخت و دگرگون شد تا بتواند به میان مردم کوچه و بازار راهی بیابد. به این ترتیب از نابرابری زبان نوشتاری و زبان گفتاری و بیگانگی میان این دو کاسته شد و همچنانکه مردم به راه گذر از وضعیت رعیت به شهروند افتادند، زبان نوشتاری و زبان گفتاری هم فرصتی یافتند تا در کنار هم و نه در فراز و فرود یکدیگر قرار بگیرند و به نوعی از توازن و تناسب و هماهنگی دست یابند.

 

زندگی زبان فارسی مانند هر زبان دیگری پیرو تاریخ و جغرافیای گویشوران آن است. زبان فارسی کنونی در ایران نه تنها برکنار از موقعیت ایران در جهان و بحران‌های سیاسی-اجتماعی آن و نیز ناگزیری و سختی دوره‌ی گذار فرهنگی از سنت به مدرنیته نیست، که بسیار تاثیرپذیر از این‌ فاکتور (سازه)هاست. برخی از تاثیرها سازنده و پیشبرنده و زمینه‌ساز دگرگونی‌های مثبت‌ در زبان‌اند. برای نمونه کوشش برای ساختن و توانمند کردن زبان فارسی علمی برآمده از تاثیر جهان پیشرفته و جایگاه علم و تکنولوژی در آن است. در برابر، پاره‌ای دیگر از تاثیرها و دگرگونی‌ها می‌‌توانند مایه‌ی گزند و آسیب باشند و زبان فارسی را بیمار و کم‌توان کنند. در کوران دگرگونی‌های پرشتاب و عالمگیر فناوری، بحران سیاسی-اجتماعی-فرهنگی در درون ایران در چند دهه‌ی گذشته زبان فارسی را آسیب‌پذیر کرده است.

 

در میان بیماری‌ها یا آسیب‌هایی که گریبانگیر فارسی امروزی شده‌اند، یکی هست که می‌شود آن را زبان ولنگاری نامید. زبان ولنگاری گستره‌ی بزرگی دارد و هرگونه کاستی برآمده از بی‌دانشی یا کم‌دانشی یا بددانشی زبانی و سرسری‌گیری‌های ریز و درشت را در بر می‌گیرد – از گرته‌برداری‌های نابجا از زبان‌ انگلیسی (و گاهی زبان فرانسه یا دیگر زبان‌ها) گرفته تا ترجمه‌های نادرست و یا شتابزده تا غلطپراکنی‌های رسانه‌ها تا رواج واگیردارانه‌ی نادرست‌گویی و نادرست‌نویسی در زندگی روزانه و بازتاب آن در شبکه‌های اجتماعی. ناگفته ییداست که توانمندی فزاینده‌ی رسانه‌ها و به‌ویژه رشد و رواج پرشتاب رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی و تاثیر روزافزون آن‌ها بر زندگی اجتماعی-فرهنگی همراه با ناگزیری ارتباط از راه نوشتن و افزایش میل و توان همگان به نوشتن سودمندی‌هایی به ارمغان آورده‌اند. در همین حال اما این‌ها زمینه‌ساز آسیب‌رسانی به زبان فارسی از راه واگیری گسترده‌ و پرشتاب کاستی‌ها و نادرستی‌ها یا رویکردها و روش‌های ناسنجیده‌ی زبانی هم می‌شوند. یکی ازآسیب‌های واگیرداری که از راه شبکه‌های اجتماعی (و گاه حتا رسانه‌های سنتی) به زبان فارسی می‌رسد، چیرگی (و اگر گویا‌تر بخواهم بگویم، «زورآوری») نابجا و ناسنجیده‌ی  زبان گفتار بر زبان نوشتار است. شکسته‌نویسی ناروشمند و خودسرانه  نمودی از این زورآوری است.

 

پیش از بررسی شکسته‌نویسی خوب است در باره‌ی دو ترم و یک مفهوم روشنگری شود. یکم این که چه در فارسی و چه در انگلیسی گاهی مرز میان رسانه‌ی اجتماعی و شبکه‌ی اجتماعی روشن نیست. شبکه‌ها‌ی اجتماعی، اگر بخواهیم دقیق باشیم، بخشی از مجموعه یا پیکره‌ی رسانه‌های اجتماعی‌اند. شاید بهترین راه برای بیان تفاوت میان این دو اشاره به تفاوت سبک یا روش ارتباط  آن‌ها باشد. در رسانه تکیه بر گفتن است، در حالی که در شبکه تکیه بر گفتن و شنیدن است. برای نمونه فیسبوک شبکه‌‌ای برای ارتباط  دو یا چند سویه‌ و گفت‌وشنود است. کانال تلگرامی رسانه‌ای برای ارتباط یک‌سویه است. در این نوشته گرچه سوی نگاه رو به هر گونه رسانه‌ی اجتماعی‌‌ست که در آن نوشتار هم به کار می‌آید، تاکید بر شبکه‌های اجتماعی‌ گداشته می‌شود. دوم این که شکسته‌نویسی با گفتارنویسی یکی نیست. برخی از کاربران زبان فارسی یا از تفاوت این دو بی‌خبرند یا به این تفاوت بی‌اعتنایند و بنابراین هر دو را یکی می‌انگارند. شکسته‌نویسی یکی از نمودها یا روش‌های پیاده کردن گفتارنویسی به شمار می‌آید و تنها می‌تواند در سطح آوایی بازتاباننده‌ی زبان گفتاری باشد. پس مهم است که از یاد نبریم که شکسته‌نویسی کاری به تفاوت‌های میان گفتار و نوشتار در سطح واژگانی و یا در سطح ساختاری یا دستوری ندارد.

 

گرایش به نوشتن بر پایه‌ی زبان گفتاری یا نوشتاری کردن گفتار و همچنین میل به ساده‌کردن دیکته و بنابراین روی آوردن  به کوتاه‌نویسی در زبان‌های دیگر هم دیده می‌شوند. برای نمونه در زبان انگلیسی در گستره‌ی پیام‌های خصوصی و در اندازه‌ای محدود و به شکلی قاعده‌مند کوتاه‌نویسی (مانند حرف یو به جای واژه‌ی یو به معنی تو یا شما) به کار می‌رود. با این همه در انگلیسی به‌رغم تفاوت  چشمگیر و پربسامد میان دیکته‌ی یک واژه و تلفظ آن همگان کم یا بیش پایبندی خود را به قاعده‌ها و هنجارها  نشان می‌دهند و از ایجاد هرج‌ومرج در زبان می‌پرهیزند. از این گذشته، نمی‌شود از یاد برد که گرچه باخبری از رویکردها و رفتارهای زبانی کاربران زبان‌های دیگر خوب است، نمی‌توانیم با تقلید یا الگوبرداری از زبان‌های دیگر گرفتاری‌های زبان فارسی را از میان ببریم.

 

از دیدگاه روانشناسی اجتماعی می‌توانیم گرایش واگیردارانه به شکسته‌نویسی در شبکه‌های اجتماعی فارسی‌زبان را نمودی از میل به نافرمانی در برابر قدرت حاکم ببینیم؛ و یا نمودی از سرکشی در برابر هرگونه اتوریته (از جمله اتوریته‌ی نهادهای رسمی و آموزشی که با زبان سروکار دارند و حتا اتوریته‌ی اهل زبان)، و نیز میل به خودمختاری یا آسانگیری یا پاسخگویی به  ناگزیری‌های زمانه (فردگرایی، دور تند زندگی، خودکفایی،…). از دیدگاه زبان فارسی اما پیامدهای این گرایش بیش از انگیزه‌ها و هدف‌های آن اهمیت دارند – گرچه که بازشناسی آن‌ها ناگزیر است. دیدگاه نخست در گستره‌ی کارشناسی جامعه‌شناسان است. در اینجا تنها از نگاه یکی از اهل زبان کارکرد و دامنه و کاستی‌ها و پیامدهای رواج بی‌رویه‌ی شکسته‌نویسی در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی در دیدرس قرار می‌گیرد.

 

کارکرد شکسته‌نویسی این است که از راه شکسته نوشتن واژه‌ها یا نوشتن واژه‌ها به صورتی که  بر زبان می‌آیند یا به شکلی نزدیک به آنچه که بر زبان می‌آیند، وجه آوایی زبان گفتاری را به عرصه‌ی زبان نوشتاری بیاورد تا به این ترتیب به پدید آوردن لحن (نواخت) خودمانی و نارسمی یاری برساند. شکسته نویسی را می‌توان به سه شاخه بخش کرد. در شاخه‌ی نخست تفاوت شکل گفتاری یک واژه با شکل نوشتاری آن برآمده از نیاز یا میل گویشوران به کوتاه کردن یا کم کردن هجا (میرم/می‌روم//…) است. در شاخه‌ی دوم تفاوت از این جا آب می‌خورد که گفتن واژه به شکل نوشتاری آن روان نیست و بنا به گرایش زبان گفتاری به روانی دگرگونی آوایی در واژه رخ می‌دهد (نمونه‌ها: گشد/گشت//پمبه/پنبه//یخه/یقه// (وخت/وقت//اشتماعی/اجتماعی//اختصاد/اقتصاد//اژداد/اجداد//پن یا پنش/پنج//شمبه/شنبه//هیش/هیچ//). در شاخه‌ی سوم شکسته‌نویسی بیانگر تفاوت میان واژه در زبان نوشتاری معیار با شیوه‌ی بیان آن در گویشی ویژه است (نمونه برای گویش مشهدی: امشو/ امشب// نمونه برای گویش تهرانی: خونه/خانه//تهرون/تهران//). این نوع یا شاخه‌ی شکسته‌نویسی‌ که نه نمایانگر گرایش زبان گفتاری به کوتاه شدن و روان شدن واژه‌ها، که بیانگر میل به نویساندن گویشی ویژه است، در متن‌های ادبی (مانند گفت‌وگوهای داستانی یا دیالوگ‌های آمده در داستان ) یا پژوهش‌هایی ویژه یا ترانه  می‌تواند بجا و حتا ضروری باشد. اما نمود این شاخه از شکسته‌نویسی در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی حکایت از آن دارد که برای گرویدن به گویش تهرانی (به بیان دقیق‌تر گویش پایتختی به معنی گویش چیره‌ در پایتخت) به نشانه‌ی همرنگی با زبان پایتخت‌نشینان چشم‌وهم چشمی خواسته‌ناخواسته و دانسته‌نادانسته‌ای در کار است که هم نابجا وهم  زیانبار است.

 

شکسته‌نویسی همیشه و همه جا بیهوده و بیجا یا زیانبار نبوده و نیست. پس از مشروطه وبا آغاز داستان‌نویسی مدرن در ایران و به کوشش کسانی چون دهخدا و جمالزاده و هدایت (و بعدتر چوبک و دیگران) زبان گفتار که در آن هنگام تنها زبان مردم کوچه و بازار بود از تنگنای تحمیلی درآمد و در ادبیات بازتابید. ادبیات در بستر گریز از استبداد و کشش به مردم‌سالاری به فرهنگ شفاهی مردم و زبان گفتار و گویش‌ها و لهجه‌ها روی آورد و با پرده‌برداری از این گنج‌های پنهان غنای زبان گفتاری و همچنین گویش‌های گوناگون را آشکار کرد. به این ترتیب هم گرایش به بهره‌گیری‌ از توانمندی‌های زبان گفتاری و هم شکسته‌نویسی گفت‌وگوها در داستان‌ها و به کار گرفتن زبان‌ها و گویش‌های بومی رایج شد. در دوره‌های بعدی برخی از داستان‌نویسان بر پایه‌ی پسند و تجربه‌ی خود از شکسته‌نویسی دیالوگ‌ها چشم‌پوشی کردند، اما در گستره‌ی ادبیات و به‌ویژه داستان‌نویسی از اهمیت توجه به زبان گفتاری و پتانسیل زبان‌ها و گویش‌های بومی کاسته نشد. ادبیات عرصه‌ی آفرینش است و زبان ابزار آن است. در این عرصه نویسنده (دربرگیرنده‌ی شاعر و ترانه‌سرا) حق دارد به تشخیص خود و به فراخور کارش به گفتارنویسی و شکسته‌نویسی روی بیاورد و یا از این دو چشم بپوشد. به بیان روشن‌تر چون ادبیات سرشت آفرینشگر و آزاد دارد، باید و نبایدهایش نه از جبرهای بیرون از خود، که از سرشت و درون خودش سرچشمه می‌گیرند.

 

در هر عرصه‌ی ناهمگانی (از جمله پیام‌ها یا پیامک‌ها یا چت‌ها) هم هرکس آزاد است که هر زبان و هر شیو‌ه‌ی دلخواهی – از شکسته‌نویسی گرفته تا زبان زرگری (به معنی دربرگیرنده‌ی هر زبان خودساخته‌ی قراردادی میان دو یا چندنفر) – را به کار بگیرد. ردوبدل پیام‌های شخصی میان دو یا چند نفر چه از راه پیامک یا تلگرام در عرصه‌ی ناهمگانی می‌گنجد و به رای و پسند پیام‌دهنده و پیام‌گیرنده بستگی دارد. تلگرام گرچه برنامه و نرم‌افزاری برای پیا‌م‌رسانی است، برای کاربران ایرانی کارکرد همگانی هم دارد و بنابراین گاهی در کنار فیسبوک و اینستا و گوگل‌پلاس و توییتر و وبلاگ‌ها و وبگاه‌ها و … قرار می‌گیرد. در این صورت ردوبدل پیام یا رای و برداشت یا هر گونه سخن و حرفی در کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی موضوع‌محور چون فراتر از دایره‌ی شخصی می‌رود، همگانی به شمار می‌آید. عرصه‌های همگانی (چه رسانه‌های سنتی و چه شبکه‌های اجتماعی) چون ملک طلق هیچ فردی نیستند، نیازمند قانون و قاعده‌اند و خودسری‌ فردی و روش‌ و رویکرد دلبخواهی را برنمی‌تابند.

 

برخی از کاربران شبکه‌های اجتماعی یا به دلیل کوچکی شبکه‌ی خود یا بی‌اعتنا به بزرگی یا کوچکی آن همگانی بودن شبکه‌های اجتماعی را نادیده می‌گیرند و به حساب خود در یک شبکه‌ی اجتماعی به چشم دفترچه‌ی خصوصی خود نگاه می‌کنند. اما هر اندازه هم که محتوای نوشته‌ی این گروه خصوصی و دایره‌ی مخاطبانشان کوچک باشد، این را نمی‌شود نادیده گرفت که بیشتر کسانی که روی به شبکه‌ها می‌آورند، در پی یافتن مخاطبانی بیش از خویشان و دوستان و آشنایان واقعی خود هستند. گروهی هم گمان می‌کنند که اگر شکسته ننویسند، زبان نوشتارشان طبیعی نخواهد بود. این گمان بیش از آن که بر پایه‌ی منطق و دلیلی استوار باشد، برخاسته از رواج واگیردار شکسته‌نویسی در سال‌های رشد و گسترش روزافزون رسانه‌های اجتماعی و ابزارهای تکنولوژیک است. پیش از این دوره وقتی کسی در کتابی یا داستانی گفت‌وگویی را می‌خواند که در آن نویسنده شکسته‌نویسی نکرده بود، به صرف این گمان نمی‌کرد که زبان دیالوگ طبیعی نیست. اما امروزه باور کم‌وبیش همگانی بر این است که شبکه‌های اجتماعی زبان رسمی و یا کتابی را برنمی‌تابند و بنابراین در این عرصه می‌بایستی با زبانی طبیعی  نوشت تا لحن نوشتار خودمانی بنماید. درستی این باور هم نسبی‌ست. برای نمونه اگر فیسبوک و کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی را در نظر بگیریم، برخی از پست‌ها حرف‌وحالی بسیار شخصی‌اند و بنابراین زبان و لحن خودمانی می‌طلبند. با این همه شمار پست‌هایی که خبری یا آموزشی یا تحلیلی‌اند هم کم نیست. رسمی بودن یا خودمانی بودن لحن هر نوشتاری را نویسنده‌ی آن نوشتار به فراخور دانش زبانی و پسند شخصی و نوع مخاطبان خود تعیین می‌کند. به بیان درست‌تر باید گفت که رسمی بودن یا خودمانی بودن لحن هر نوشتاری برخاسته از نوع آن و نوع مخاطبان است، اما تشخیص نوع نوشتار و نوع مخاطبان به ناگزیر با نویسنده است و بنابراین درستی یا نادرستی تشخیص هم بر عهده‌ی اوست.

 

پس با در نظر گرفتن سرشت و کارکرد شبکه‌های اجتماعی و میل و گرایش نسبی کاربران نمی‌شود کاربران فارسی‌زبان شبکه‌های اجتماعی را از به کار بردن لحن خودمانی بازداشت. اما سه نکته را نباید از یاد برد. یکم این که با تکیه بر این که گرایش به شکسته‌نویسی واگیردار بوده و بنابراین روزبه‌روز پرتوانتر می‌شود، نمی‌توانیم کاستی‌ها و زیان‌هایش را نادیده بگیریم. دوم این که زبان گفتاری همیشه و در همه حال خودمانی نیست. سوم این که لحن خودمانی یا به بیان دیگر نزدیک شدن به زبان گفتاری در نوشتار تنها از راه شکسته‌نویسی به دست نمی‌آید. چنانکه پیشتر اشاره شد تفاوت زبان گفتاری با زبان نوشتاری در سه سطح است و شکسته‌نویسی تنها در سطح آوایی کار می‌کند. اگر پستی یا پیامی می‌بایستی به فراخور محتوای خود و مخاطبانش لحنی خودمانی داشته باشد، می‌شود این لحن را با گزینش واژه‌ها یا عبارت‌ها یا تعبیرهای زبان گفتاری به جای واژگان لحن رسمی پدید آورد (برای نمونه:‌ در باره‌ی/ از // در/تو یا توی//زیرا/چون که یا برای این که //گویی/ انگار//). همچنین می‌شود به تفاوت‌های دستوری یا ساختاری یا نحوی میان گفتار و نوشتار توجه کرد (نمونه:

دارم میرم خونه /دارم به خانه می‌روم**//بارون بیاد پامو از در خونه بیرون نمیذارم/اگر باران بیاید پایم را از در خانه بیرون نمی‌گذارم***).

 

گفتارنویسی مطلق و بی‌چون‌وچرا (به معنی این که نوشتار باید تمام‌وکمال نشانگر گفتار باشد) نه شدنی‌ست و نه ضرورتی

دارد. در نهایت به از میان رفتن زبان نوشتاری و یا سست‌ و ناکارآمد کردن آن می‌انجامد. در هیچ زبانی و با هیچ منطق و استدلالی از میان رفتن یا کم‌توان شدن زبان نوشتاری تبیین و حتا توجیهی ندارد. هیچ کدام را نه می‌شود و نه باید کنار گذاشت یا به سود دیگری کم‌توانش کرد. هر دو در جای خود و در کنار یکدیگر هم معنی پیدا می‌کنند و هم کارآمد و سودمند می‌شوند. بنابراین مهم آن است که هر کدام را بجا و درست به کار برد. بر این روال برای نگه‌داشتن توازن میان این دو در شبکه‌های اجتماعی هم اگر نیازی به بازتاباندن جلوه‌ای از زبان گفتاری باشد، می‌بایستی سنجیده و به اندازه و در سطح واژگانی و یا گاهی در سطح ساختاری از زبان گفتار بهره گرفت. اگر هدف از نزدیک شدن به زبان گفتاری پدید آوردن لحن یا نواخت خودمانی و یا پرهیز از خشکی لحن یا نواخت رسمی باشد، با گزینش واژه‌های رایج در زبان گفتار و با پیروی به‌اندازه و درست از نحو زبان گفتار به‌آسانی می‌شود این کار را کرد و نیازی به شکسته‌نویسی نیست. اگر نه همه، بسیاری از کسانی که در رسانه‌های اجتماعی برای ایجاد ارتباط از راه نوشتار شکسته‌ می‌نویسند، از تفاوت میان شنیدن و خواندن غافلند یا آن را نادیده می‌گیرند و در برابر گفتارنویسی را با خودِ گفتار یکی می‌گیرند. در روند گفت‌وشنود رابطه‌ی میان زبان و گوش بی‌واسطه است و چشم هم می‌تواند یاری‌رسان دریافت و درک پیام باشد. میان نوشتن و خواندن اما فاصله و واسطه است و در دریافت و درک پیام حافظه‌ی دیداری ما از نویسه یا شکل نوشتاری مقدم بر حافظه‌ی شنیداری ما کار می‌کند. خواندن گاهی ممکن است به سببی بلندخوانی باشد، اما در بیشتر وقت‌ها خاموش‌خوانی‌ است. در خاموش‌خوانی گرایش به تندخوانی طبیعی است و بنابراین کلمه‌ها گرچه که شکسته نشده باشند، نه شمرده و آهسته که تند و شکسته خوانده می‌شوند. به بیان روشن‌تر، به فراخور عادت به خواندن ومهارت در خواندن و تندخواندن کلمه‌های نوشته‌شده‌ی شکسته‌نشده در خاموش‌خوانی خودبخود تند و شکسته  خوانده می‌شوند.

 

چشمگیرترین کاستی‌های شکسته‌نویسی در شبکه‌های اجتماعی از این قرارند: یکم، نداشتن دقت و با ساده‌گیری بی‌جا تفاوت‌های زبانی را ندیده گرفتن (نمونه: رفته‌ام/رفته‌م/رفتم). دوم، یکدست نبودن (نمونه: من را/من رو/منو) و نایکدست کردن دیکته‌ی برخی از واژه‌ها (بذار/بزار). سوم، روشمند نبودن (گرچه که در زمینه‌ی شکسته‌نویسی کتاب «اصول شکسته‌نویسی…» به قلم یکی از ویراستاران سرشناس، علی صلح‌جو، در دسترس است، بی‌تردید نه همگان از آن باخبرند و نه همگان به آن پایبند). چهارم، گرایش به گریز از هر قاعده و رواج دوگانگی برخاسته‌ی از خودسری‌ و سرسری‌نویسی (نمونه: دوستانی که تمایل به شرکت دارند تا شب خبر بدن لطفن// چرا هیشوخ کاندیدای زن برا ریاست جمهوری نداریم). پنجم، کند کردن یا دشوار کردن روند خواندن و یا فراهم کردن زمینه برای بدخوانی یا نادرست خوانی (نمونه: یکی میاد خونتون که دیگه نمیره خونشون).

 

کاستی‌های شکسته‌نویسی را شاید بشود به هر سبب نادیده گرفت یا کم‌اهمیت انگاشت. اما از پیامد‌های زیانبار رواج بی‌رویه‌ی شکسته‌نویسی در شبکه‌های اجتماعی نمی‌شود گذشت. پیش از هر چیز باید دریافت که این رواج به واگیری و عادی شدن روزافرون آن می‌انجامد و دگرگونی بزرگی پدید می‌آورد. روشن است که دگرگونی به خودی خود ناپسند و نادلخواه نیست. دگرگونی برخاسته از رواج مهارناپذیر شکسته‌نویسی در شبکه‌های اجتماعی به این سبب دلخواه نیست که مایه‌ی پدید آمدن زیان‌های جبران‌ناپذیر می‌شود. در گستره‌های محدودی چون ادبیات (داستان و ترانه و …) قاعده‌مند کردن شکسته‌نویسی کاری شدنی‌ می‌نماید. اما در نبودِ سیاست‌گذاری زبانی ملی و لازم‌الاجرا و سنجیده و کارآمد برای رسانه‌ها و نهادهای آموزشی  شکسته‌نویسی در گستره‌‌ی همگانی بزرگ و بی در و پیکری چون رسانه‌های اجتماعی مهارناپذیر  خواهد شد و به روالی خودسرانه و پیش‌بینی‌ناپذیر به تمامی پیکره‌ی زبان فارسی آسیب خواهد رساند.

 

رواج شکسته‌نویسی در شبکه‌های اجتماعی مایه‌‌ی ناآشنانمایی زبان معیار در چشم انبوه کاربران این شبکه‌ها می‌شود. ناگفته پیداست که هر دم  شمار کاربران افزایش می‌یابد و بنابراین میزان تاثیرگذاری روش نوشتاری این انبوه مردمان بر دیگر گستره‌های ارتباطی هم توانمندتر و چیره‌تر می‌شود. از سوی دیگر زبان معیار ناگزیر بر زبان نوشتاری استوار است و ناآشنایی با آن به معنی سست شدن و کمرنگ شدن زبان نوشتاری می‌شود. این که به جای هماهنگی و هم‌توانی و همنشینی زبان گفتاری و زبان نوشتاری در پی جایگزین کردن زبان نوشتاری با زبان گفتاری و یا یکی کردن این دو باشیم، در نهایت نه به توانمندی پیکره‌ی زبان که به سستی آن می‌انجامد (برای نمونه پیامد جایگزین کردن متشکرم با مچکرم).

 

سخن آخر این که زیان‌بارترین پیامد کم‌توان کردن زبان نوشتاری و دگرگون کردن زبان معیار از راه رواج مهارناپذیر شکسته‌نویسی بعدی فرهنگی-سیاسی دارد که هواداران شکسته‌نویسی یا تاکنون به آن نیندیشده‌اند یا اهمیت آن را در نمی‌یابند. شکسته‌نویسی در شبکه‌ها خواهی‌نخواهی زبان گفتاری پایتخت را واگیردار و چیره می‌کند و ویژگی‌های گفتاری تهرانی‌ها را رواج می‌دهد. بنابراین از مرز کوتاه‌نویسی و آسان‌سازی فراتر می‌رود و بی هیچ دلیل و منطق زبانی جا و سهم گویش‌های دیگر را به سود گویش تهرانی تنگ و کم می‌کند (نمونه: خودمونی به جای خودمانی // باهار به جای بهار // کوش به جای کجاست // کیا به جای چه کسانی // اوناهاش به جای آنجاست // باهاش به جای با او // بش یا بهش به جای به او //  توش به جای در آن). از سوی دیگر، زبان فارسی زبان میانجی همه‌ی ایرانیان است و بنابراین زبان معیار زبان ملی است و تنها از آن فارسی‌زبان‌های ایران نیست. آن‌ها که تهرانی نیستند و یا پایتخت‌نشین نیستند (چه فارسی‌زبان و چه ترکی‌زبان و چه کردی‌‌زبان و …) و فارسی نوشتاری را در مدرسه یاد گرفته‌اند، چرا باید به جریان تقلید از گویش رایج در پایتخت تن بدهند؟ چنین روندی آیا به کم‌توانی گویش‌های دیگر نمی‌انجامد؟ آیا سد راه همبستگی فرهنگی و زبانی میان مردمان گوناگون ایران نمی‌شود؟ آیا به نابرابری و جدایی میان آن‌ها دامن نمی‌زند؟

خرداد ۹۶

* je ne parle pas Persan/je parle pas Persan

** شکسته‌نویسی+حذف حرف اضافه+دگرگونی نحو یا ساختار جمله

*** شکسته‌نویسی+حذف اگر که حرف شرط است

 

 

 

 

 


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: